#اگه_بدونی_پارت_186


_ چرا بهم نگفتي. چرا بهم نگفتي که پدرم قاتل پدرت نيست.؟ تو. تو که ميدونستي. تو که همه چيزو ميدونستي.

بغضم شکستو شروع کردم به هق هق کردن.

_ تو باعث شدي اين همه مدت با عذاب وجدان زندگي کنم. باعث شدي هميشه پيشه خودم

تحقير بشم. که من يه خون بسم. فقط. يه خون بس.

صدام انقدر بلند بود که خودمم شکه شده بودم.

_ سوگند اروم باش همه چيزو برات توضيح ميدم.

با همون لحن گفتم:

_ نميخواد. نميخواد چيزي بگي. همون موقع بايد همه چيزو خودت بهم ميگفتي. تو هميشه منو

مثل يه عروسک ميبيني. تمام مدت با اون کلمه هاي به ظاهر عاشقانه با احساساتم بازي ميکردي.

_ اون کلمات واقعي بودن تو از هيچي خبر نداري حتي از احساس من.؟

گريه و داد. اولين بار بود که اينجوري با کسي حرف ميزدم.

_ کدوم احساسات؟. نکنه عذاب وجدانتو ميگي. چيه پشيموني، احساس گ*ن*ا*ه ميکني.

صدام بالاتر رفت:

_ از اين که منو بازي دادي.

صداي دادش منقلبم کرد.

_ تمومش کن سوگنـــــــــــــــــــــ ــــــــــــد. من با احساس تو بازي نکــــــــــــــــــــــر دم.

شکه شده بودم. انقدر که حتي گريه کردن يادم رفته بود. چيزي نگذشت که سرمو روي سينش

چسبوند و شروع کرد به نوازش کردن سرم.

_ اروم باش عزيزکم. چرا انقدر خودتو اذيت ميکني. درسته بهت نگفتم چون دليل داشتم مطمئن باش

دليلم عذاب وجدانم نبود.

اروم اشک ميريختم ميدونستم پيرهنش از اشکاي من خيسه اما توجهي نکردمو با صداي خسته اي گفتم: _ پس دليلش چي بود؟. بهم بگو.

زيرگوشم زمزمه کرد:

_ ميگم. ميگم خانوم کوچولو تو فقط اروم باش.

عطرشو نفس کشيدمو اروم شدم. فقط منتظر بودم حرف بزنه تا دلمو اروم کنه. تا دورم کنه


romangram.com | @romangram_com