#اگه_بدونی_پارت_185

_ داد نزن تو رو خدا.

يکم اروم شد ولي باز با عصبانيت گفت:

_ بگو کجايي لعنتي؟.؟.؟

مگه با اون شدت گريه ميتونستم حرف بزنم.

_ گم. گم شدم. م.مي. ترسم. اشوان من ميترسم.

لحنش بوي نگراني گرفت و شد همون اشوان هميشگي:

_ اروم باش خانومم نگاه کن ببين اونجا هيچ تابلويي نيست.؟

سعي کردم يه نشونه پيدا کنم. اسمه خيابون و پيدا کردمو خيلي سريع بهش گفتم.

_ همونجا واستا من نزديکم.

با گريه گفتم:

_ تو رو خدا قطع نکن.

- قطع نميکنم. اروم باش عزيزم. الان ميرسم.

فقط گريه ميکردم. خيابون خوف عجيبي داشت. بارون شديد شده بودو هوا کاملا تاريک بود. هيچکس

نبود. حتي يه ادم. با ترمز سخت ماشيني جلوي پام از ترس جيغ کشيدم بي رمق روي زمين نشستم

خيلي طول نکشيد که احساس کردم توي يه اغوش گرم حل شدم چشمامو باز کردمو با ديدن اشوانم با خياال راحت

باز بستمشون.

ميدونستم توي ماشينم. ميدونستم ديگه جام امنه. ديگه هيچ کس نميتونه اذيتم کنه. ديگه

هيچکس نميتونه مزاحمم شه. با صداي مردونه و جذاب هميشگيش چشمامو اروم باز کردم.

صورت جدي و نگرانشو مقابل صورتم ديدم.

_ خوبي سوگند؟.

به ياد اون خيابون و اون معتاد که افتادم تنم لرزيد و با بغض گفتم:

_ نه.

نگراني چهرشو دوست داشتم. اين که ميديدم حالم براش مهمه.

_ چرا عزيزم؟. چرا خانومم؟ چي شده؟. حرف بزن.

با صداي خش دارو دلگيري گفتم:

romangram.com | @romangram_com