#اگه_بدونی_پارت_183

به سمت خونه فرنگيس خانوم رفتم.

*****************************

مثل هميشه نبود. نه. خيلي درهم، خيلي غمگين. بعد از اووردن شربت روبه روم نشست خيلي

بي مقدمه گفت:

_ چرا به من نگفتيد؟.

با اين حرفش با تعجب گفتم:

_ چيرو؟.

جدي تر شد و بعد از مکثي گفت:

_ اين که پدر تو قاتل پدر پسراي منه. و تو يه خون بسي.

اينو که گفت قلبم ريخت. نفس کشيدن برام سخت شدو عرقه سردو روي کفه دستام و روي ييشونيم

حس ميکردم.

_ چرا چيزي نميگي؟.

باز صداش مضطرب ترم کرد. لب باز کردمو به سختي گفتم:

_ اشوان ازم خواست چيزي نگم. م. م.من با. ميل خودم. با اشوان ازدواج نکردم.

_ شرط ازواجو پيشنهاد اشوان بود؟. درسته؟.؟

سرمو پايين انداختمو با انگشتام بازي کردم.

_ بله.

_ تو چرا قبول کردي؟.

_ ب.بخاطر پدرم.

نفس عميقي که کشيد باعث شد سرمو بالا بيارمو نگاهش کنم. چهرش رنگ عوض کرد باز شد همون

فرنگيس خانوم هميشگي.

_ حالا چي؟.

مکث کردو باز ادامه داد:

_ حالا دوسش داري؟.؟

دوستش داشتم انکار کردني نبود. نميدونم کي سرمو به نشونه ي مثبت تکون دادم که باز صداش اومد: _ ميخوام يه چيزي بهت بگم. اميدوارم روي علاقت نسبت به اشوان تاثيري نذاره.

romangram.com | @romangram_com