#اگه_بدونی_پارت_181
با حرص گفتم:
_ اشـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــوان؟.؟.؟
خنديد و جواب داد:
_ جون دلم؟.؟
_ کوفــــــــــــــــــــــ ــــــــــــت.
_ يادت باشه ها يه روزي ميرسه به همين بنده التماس ميکني.
_ هه عمرا. حتي اگه لازمم باشه به چشه يه غريبه نگات ميکنم.
_ هه خواهيم ديد.
با گفتن اين حرف تقريبا پرت شدم روي صندلي کابين اشوان هم سريع ميله محافظ رو جلو کشيد.
براي ديدن بچه ها برگشتم. چشمم به اشکان و شادي افتاد که منتظر کابين بعدي بودن. مغزم سوت
کشيد. البته کرم از خود درخت بود چون قيافه ي شادي شبيه کسي بود که بهش تيتاب داده باشن.
سرمو تکون دادمو باز برگشتم و با ديدن دره اي که داشتيم بهش نزديک ميشديم
تقريبا سنگ کوب کردم. نزديک بود گريم بگيره اين کابينه لعنتي جز يه ميله هيچي نداشت
براي حفاظت. از ارتفاع خيلي وحشت داشتم. با همون حالت صداش زدم.
_ اشوان؟.
نگام کرد و خونسرد گفت:
_ چيه غريبه.؟
با اين حرفش اونم تو اون موقعيت نميدونستم بخندم يا گريه کنم.
_ من ميترسم.
باز با همون لحن گفت:
_ چه خوب. حالا به من چه؟.
با ترس گفتم:
_ اگه بيوفتيم ميميريم؟.؟.
لبخنده خاصي زد و گفت:
_ تو اره ولي من نه.
romangram.com | @romangram_com