#اگه_بدونی_پارت_179

صلوات.

با برگشت شادي باز به مسيرمون ادامه داديم.

هليا - خب شادي جون بيشتر از خودت بگو.

دلم ميخواست بگيرم هليا خفه کنم.

شادي - چي بگم؟.

_ در مورد خودت؟. سنت. يه بيو بده ديگه خلاصه.

شادي مثل هميشه با پررويي جواب داد:

_ والا اسممو که خودت ميدوني سنم که همسن سوگند 20 سالمه.

هليا - دانشگاه چي؟. ميري؟. رشتت چيه؟.

با اين حرف هليا، شادي به من نگاه کردو با لبخند گفت:

_ رشته هامونم با هم يکيه فقط اين ترمو که نرفتيم بايد بريم ثبت نام کنيم. البته اقاشونم بايد اجازه بده.

لبخند زدم که صداي اشوان اومد.

_ من با درس خوندن سوگند هيچ مشکلي ندارم خودمم پشتشم.

با اين حرفش دلگرم شدم.

هليا با روبه شادي ادامه داد:

- خب مجردي ديگه.؟

منو شادي با تعجب بهش نگاه کرديم که گفت:

_ منظورم اينکه تو اين قسمت که شبيه سوگند نيستي.؟

شادي خنديد و گفت:

_ نه خدا رو شکر در اين مورد به سوگند نرفتم.

هليا هم با سرخوشي گفت:

_ خوب خدا رو شکر.

و نگاهه معني داري به اشکان کرد. اين پسرم که به کلي تو هپروت بود.

سعيد - خانوما اقايون نظرتون راجبه تله کاپين چيه پايه ايد يا نه؟.

هليا دستاشو به هم زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com