#اگه_بدونی_پارت_178
_ نه ارواح عمته.
هليا زد زير خنده.
من _ بي ادب.
شادي شروع کرد با تک تکمون سلام کردن.
بازوشو گرفتمو به سمته خودم کشيدمش.
_ تواينجا چيکار ميکني؟.
_ وا اينم شد سوال خوب مثل تو اومدم هواخوري؟.
- با کي؟.
_ با عمو بيژن و زن عمو.
_ ولي خودمونيم خوشحال شدم ديدمت. ديگه برم تو هم که با شوهر جونتو فک و فاميلشي.
البته اين قسمتو اروم گفت.
هليا - کجا عزيزم افتخار نميدي با ما باشي؟.
هليا چسبيد به منو با حرص اروم گفت:
_ کيس خودش اومده تو ميخواي بپرونيش؟.
با ناله گفتم:
_ هلــــــــــــــيا.
جوابمو گرفتم مثل هميشه.
_ کووفت.
و سمت شادي گفت:
_ بيا پيش ما عزيزم تعارف نکن.
شادي - تعارف که ندارم. ولي. برم به عمو اينا بگم بيام.
هليا - برو عزيزم برو..
و به من لبخنده معني داري زد.
با رفتن شادي نگاهم به اشکان افتاد که نگاهش به مسير شادي بود. هه اقا هيچي نشده دل باخت. همين جا به عقد هم در نيان
romangram.com | @romangram_com