#اگه_بدونی_پارت_177

_ کوفت. خوب الان ميفهمه چرا اينجوري ميخندي. کار خير بايد مخفي انجام شه اينجوري ثوابش بيشتره.

باز خنديدم و گفتم:

_ تو ديوونه اي.

- حالا تو به اين ديوونه کمک ميکني؟.

_ هلي ببند.

_ برو بابا اصلا الان ميرم از خود اقا داماد نظر ميگيرم.

تا اومدم جملشو هضم کنم رفت سمت اشکان و با لبخند مليحي گفت:

_ اشکب*و*س جوونم منو سوگي ميخوايم برات استين بالا بزنيم.

اينو که گفت چشماي اشکان گرد شد و گفت:

_ چي؟.

اشوانم نگاهي به منو هليا کرد و گفت:

_ چي ميگيد شما دوتا.؟

هليا انگشت اشارشو به سمت اشوان گرفتو گفت:

_ تو يکي حرف نزن تو ديگه زن گرفتي مشغول شدي اشکب*و*سمم گ*ن*ا*ه داره ميخوام مشغولش کنم.

اشکان زد زير خنده و گفت:

_ هلي ميزنم تو دهنتا يه بار ديگه به من بگي اشکب*و*س.

_ حالا داداشي استين بزنم برات بالا يا نه.؟

از اشکان بعيد بود همچين لبخندي:

- لازم نکرده بچه.

هليا با حالت با مزه اي گفت:

_ بي خود همين که من گفتم. اصلا همينجا يکي رو واست پيدا ميکنم خودم.

اشکان - برو بابا بيخيال. تو پيدا کردي سلام منم برسون.

_ سوگند؟.

صداي دختر منو به خودم اوورد برگشتمو با ديدن شادي جا خوردم.

_ شادي تويي؟.

romangram.com | @romangram_com