#اگه_بدونی_پارت_176


_ خيــــــلي. خيلي خوبي.

احساستم خورد شد اما لبخند زدم.

_ مرســــــــي.

_ حالا کجا بريم عروسک؟

_ مگه خونه نميريم.

_ روز تعطيل بريم خونه چيکار. بذار يه زنگ بزنم به بچه ها بگم بيان بريم يه وري. فکر کنم اشکانم باهاشون

باشه.

باز لبخند زدمو گفتم:

_ اره خوبه.

درکه حسابي شلوغ بود ولي عطر بهاريش ادمو م*س*ت ميکرد. سعيد و هليا و اشکان به ما پيوستن و هممون با هم به سمت بالا راه افتاديم.

هليا - هوا عاليه.

لبخند زدمو گفتم:

_ راست ميگي من اين هوا رو خيلي دوست دارم انگار زمين داره نفس ميکشه.

هليا - ميگما يکيم بايد واسه اين اشکان جور کنيم طفلي گ*ن*ا*ه داره.

خندم گرفته بود از حرفش.

_ تو ديگه چه مارمولکي هستي هلي.؟

چشمک زدو جواب داد:

_ يه مارمولک خوش خط و خال.

زير چشمي به اشکان نگاه کردمو سريع تگامو دزديدم.

_ خوب حالا کسي رو سراغ نداري واسش.

با تعجب گفتم:

_ چي؟

هليا - بابا کيس ميس تو بساطت نيست ثواب داره.

خنديدم که يه دفعه گفت:


romangram.com | @romangram_com