#اگه_بدونی_پارت_174
با ب*غ*ل کردنش تازه فهميدم چقدر دلم براي بوي تنش تنگ شده. چقدر دلم براي ناز کردنام و ناز کشيدناش تنگ شده بود
..
رفتار سرد بابا با اشوان منو اذيت ميکرد. جواب سلام سردي که به اشوان داد ناراحتم کرد.
شايد بايد بهش حق ميدادم ولي دلم نمييخواست با اشوان بد باشه اي کاش اونم مثل مامان
رفتار ميکرد.
از نگاه اشوان ميخوندم که ديگه موندن براش اونجا راحت نيست. با اينکه دلتنگ پدر و مادرم بودم
ولي دلم نميخواست اشوان عذاب بکشه براي همين بعد از اون يک ساعت خودم به اشوان پيشنهاد
رفتنو دادم. ميدونستم بازم ميذاره که بيام به ديدنشون اما الان وقت خوبي نبود که اونو به زور نگهش دارم براي
همين قصد رفتن کردم.
مامان - چرا نميمونيد ناهار درست کردم.
_ نه مامان جان ايشالا يه دفعه ديگه
صورتشو ب*و*سيدمو به سمت بابا رفتم.
_ دخترم تو بمون.
دلم شکست. دوست نداشتم اشوان خورد شه. خودمم نميدونم چرا انقدر طرفدارش بودم ولي
مرد مغرور من الان فقط به نشونه ي احترام سکوت کرده بودو من از اين بابت خوشحال بودم
که ميديم تو همچين شرايطي انقدر خوددار و مودبه.
_ نه بابايي بعدا باز ميام نگران نباشيد بازم عيدتون مبارک.
با ب*و*سيدن روي بابا از اون صحنه ي ناراحت کننده دور شدم. اشوان بعد از من خيلي با شخصيت و مودب
از بابا و مامان خدافطي کرد ولي بازم صداي سرد بابا قلبمو شکوند.
*******************************
توي ماشين سکوت بدي حکم فرما بود. از اين ساکت بودن اشوان ناراحت بودم دلم نميخواست
اينجوري باشه براي همين با صداي نسبتا ارومي گفتم:
_ خوبي؟
نگام نکرد و فقط با سر جواب مثبت داد. از بي محلي کردنش حرصم گرفت.
romangram.com | @romangram_com