#اگه_بدونی_پارت_173

يه حسي مثل خجالتو ترس وجودمو گرفت. اما حسه قوي تري اغوشش مرد زندگيمو ميخواست

کسي که تو بودن و نبودنش در اينده شک داشتم.

يه قدم نزديک شدم اما باز خجالت زده ايستادم و به زمين چشم دوختم. چند لحظه گذشت



که اروم بهم نزديک شدو منو حبس کرد بين بازوهاش. سرمو روي قلبش گذاشتمو با ارامش به

صداي قشنگش گوش دادم. صداش کنار گوشم مو به تنم سيخ کرد.

_ سوگند. ببخش منو اگه باعث شدم اذيت بشي. اگه باعث شدم اشک بريزي. باعث

شدم انقدر دلتنگه خانوادت شي. که زندگيتو بهم ريختم. که ايندتو خراب کردم.

منو اروم از خودش جدا کردو با نگاهه غمگينش زل زد تو چشام.

_ ببخش منو خانوم کوچولو. ببخش.

تو شوک بودم. تو شوک حرفاش. اين واقعا اشوان بود. اين واقعا مرد مغرور من بود که داشت

بخاطر رفتارش ازم معذرت خواهي ميکرد؟.؟.. يخودم که اومدم با جاي خاليش درگير شدم.

اما انگار هنوز بود. هنوز بوي خوشبوي عطرش بود. گرماي وجودش بود. اي کاش ميدونست

با اومدنش ايندمو و زندگيمو لحظه هامو پر از رنگه عشق کرده. کي گفته اشوان من زندگيمو

بهم ريخته، ايندمو خراب کرده. اون الان حکم زندگي رو برام داره. دوستش دارم. اره من دوسش دارم

. دوست دارم اشوان.. اي کاش ميتونستم فرياد بزنم.

شربت البالوي مامان مثل هميشه خاص بود. عاشق اين شربت بودم چون هميشه از مرباي البالو

هم توش استفاده ميکرد. تيکه هاي ترشو شيرين البالو تم عالي بهش ميداد.

با صداي باز شدن در نگام روي قيافه شکسته ي بابا قفل شد. چرا انقدر موهاش سفيد شده بود.؟

هيچوقت انقدر لاغر نديده بودمش. نگاهش که به من افتاد انگار توان انجام هيچ کاري رو نداشت.

شايد اونم مثل من از اين همه تغيير جا خورده بود. سعي کردم صداش کنم. صداش کنم

تا شايد هر دمون به خودمون بيام.

_ بابا؟.؟

طول کشيد. طول کشيد تا در جوابم با يه صداي بغض دار بگه:

_ جونم بابايي؟.

romangram.com | @romangram_com