#اگه_بدونی_پارت_172
بوي خونه، بوي ارامش همه چيز برام خاطره انگيز بود. فقط يه چيز کم بود. يه چيز با ارزش.
_پس بابا کجاست؟
مامان لبخند زد و جواب داد:
_ مياد الان. رفته چيزي بخره شما بشينيد برم براتون شربت بيارم.
کنار اشوان روي کاناپه قديمي نشستم. اما بي قرار بودم براي ديدن اتاقم، براي تجديد کردن خاطره هام
براي همين از جام بلند شدمو به سمت اتاقم رفتم. با بازکردن در اتاقم لبخند تلخي روي لبم جا گرفت.
هنوز همون شکل بود. تميز و مرتب. هنوز بوي عطرمو ميداد. به کامپيوتر سفيد گوشه اتاقم نگاه کردم
چقدر دلم براش تنگ شده بود. تختم. تخته يه نفره ي خودم. اتاقم خيلي ساده بود اما خاطراتي
که توي اين اتاق گذروندم خيلي برام با ارزش بود. به عکس
سياوش قميشيروي ديوار لبخند زدم. همه چيز
درست مثل گذشته بود. جلوتر رفتم. دلم براي تک تک قسمتاي اين اتاق تنگ شده بود. انگار سوگنده واقعي
رو اينجا جا گذاشته بودم. صداي خنده هامو. شيطنتامو. بازيگوشيامو. شکست. بازم شکست
شيشه ي نازک بغضم.
_ اتاقت ارامش عجيبي داره.
با صداي اشوان هول شدم. خيلي سريع اشکامو با پشته دستم پاک کردم و سعي کردم اروم باشم.
_ چطور؟
احساس کردم داره بهم نزديک ميشه.
- نميدونم. شايد. شايد چون بوي تو رو ميده.
قلبم ريخت. اين داشت چي ميگفت.؟
_ سياوش قميشي؟. همونه که خيلي احساسي هستي و سر هر چيزي اشکت دمه مشکته.
برگشتم سمتشو ديدم داره با لبخنده خاصي نگام ميکنه.
_ باز که گريه کردي عروسک.
دستاشو باز کردو با شيطنت به اغوشش اشاره کرد و گفت:
_ بيا اينجا ببينم.
romangram.com | @romangram_com