#اگه_بدونی_پارت_171
براي فشردن زنگ خيلي طولاني مکث کردم که بالاخره اشوان خودش پيش قدم شد.
زياد نگذشت که صداي مامان خسته و اروم تو گوشم پيچيد.
- بله؟
با بغض گفتم:
_ مامان.؟
صداش قطع شد. ولي يه دفعه با يه صداي بغض دار گفت:
_ سوگند؟ ت.تو. تويي.؟.؟
چشمام پر اشک شد.
_ اره ماماني خودمم.
_ بيا تو قربونت برم بيا تو.
در زده شد من براي رسيدن به طبقه ي دوم بال دراووردم. نگاهم که به نگاهش گره خورد. فقط
دوييدم. دوييدم تا ب*غ*لش کنم تا عقده اين يه ماه رو در بيارم.
به زماني رسيد که هر دومون تواغوشش هم گريه ميکرديم. دلم براي عطر مادرونش تنگ شده بود.
دلم براي صداي نفساش تنگ شده بود. اخه مگه ميشه همه ي اينا رو از پشت تلفن حس کرد.
اخه مگه ميشه فقط حرف زد. نگاش نکرد. بوش نکرد. انقدر غرق لذت بودم که با صداي اشوان تازه به يادش افتادم.
_ سلام
مامان ازم فاصله گرفت. نگران عکس العملش با ديدن اشوان بودم اما با لبخندي که روي لبش
نشست کاملا خيالم راحت شد.
_ سلام پسرم بيا تو. خوش اومديد.
روي خوشش منو جلوي اشوان بزرگ کرد. اشوانم مودبانه جلو رفت و گل و شيرينيو با احترام دست
مامانم داد و با لبخند جذابي گفت:
_ عيدتون مبارک.
مامان لبخند گرمي زد و گفت:
_ عيد شما هم مبارک عزيزام. بيايد تو.
و باز با مهربوني ما رو به داخل دعوت کرد.
romangram.com | @romangram_com