#اگه_بدونی_پارت_170


با گفتن اين کلمه اونم با اون صداي لرزون چيزي طول نکشيد که تو اغوش امن و گرمش گم شدم.

ناخداگاه لب باز کردم نميدونم چرا تکرار اسمش بهم ارامش ميداد. زمزمه کردن اسم خاصش

تمام وجودمو گرم ميکرد.

_ اشوان؟.

صداش گرم تر از هميشه تو گوشم پيچيد:

_ جونم؟.

سکوت. همين يک کلمه کافي بود تا اروم شم. همين “جونمش” جونم گرم کرد.

_ چي شد خانومي يادت رفت حرفتو؟.

از اغوشش جدا شدمو با لبخند گفتم:

_ نه. هيچي. ميشه. ميشه زود تر بري.؟

با لحن جدي گفت:

_ ببند.

با تعجب نگاهش کردم که با لبخنده جذابي گفت:

_ کمربندتو. مگه نگفتي زود تر برم پس ببندش. اگه تا دو دقيقه ديگه جلو خونتون نبوديم اشوان

نيستم.

اينو گفتو ماشينو با سرعت خيلي زيادي حرکت داد. داشتم سکته ميکردم از ترس زبونم بند اومده بود.

تو صندليم فرو رفته بودمو با ترس چشامو بسته بودم.

راست مي گفت به دو دقيقه نکشيد که رسيديم. اينم از صداي شنگولش متوجه شدم.

_ پاشو ترسو خانوم رسيديم تو همين تايمي که بهت قول دادم.

چشمامو اروم باز کردمو به چهره ي چذابو شيطونش نگاهش کردم.

_ تو ديوونه اي.

لبخند خاصي زدو گفت:

_ پس تا ديوونه تر از اين نشدمو تو همين خيابون يه کاري دستت ندادم بپر پايين خانوم کوچولو.

نگاهم به ساختمون خونمون کشيده شد هنوزم همون شکلي مثل گذشته.


romangram.com | @romangram_com