#اگه_بدونی_پارت_169

با مهربوني دستمو فشار دادو گفت:

_ کي گفته من ناراحت شدم اتفاقا ازت ممنونم خيلي وقت بود دلم ميخواست يه چيزي از

گذشتم پيدا کنم بايد ازت تشکر کنم مرسي دخترم.

تعجب کردم. مگه ميشد يه اهنگ جزءي از خاطرات گذشته ادم باشه.؟.؟ اونم طوري که با شنيدنش

اشک بريزي.

****************

_ بهتر بريم تو هوا سرد شده.

به سمت اشوان برگشتم. حق با اون بود هوا هر لحظه سردتر ميشد. دسته فرنگييس خانومو گرفتمو

همه باهم وارد خونه شديم.

””””””””””””””””””””””””””””””””””””””””””””

تمام وجودم پر از انتظار بود. انتظار براي ديدن پدر و مادرم. براي ديدن خونمون، اتاقم.

امروز روزي بود که اين انتظار تموم ميشد. نميدونم بايد از اشوان ممنون باشم يا.

اين همه دوري اذيتم ميکرد. دلم براشون يه ذره شده بود. فقط دلم ميخواست برسم. برسم

بجايي که خيلي چيزا برام زنده ميشد.

_ انقدر اون لامصبو تکون نده.

با صداي عصبي اشوان بخودم اومدم. داشت از پاهايي حرف ميزد که از استرس به کفه ماشين ضربه ميزدن

در حالي که خودم اينو نفهميده بودم. نفس عميقي کشيدم. چرا انقدر اضطراب؟.؟._ حالت خوبه؟.

باز صداي اشوان بود اينبار اروم تر و نرم تر از گذشته.

_ نميدونم.

ماشينو کنار خيابون نگه داشت و برگشت سمتم.

_ چته؟. مگه نميخواستي خوانوادتو ببيني.؟

مطلومانه سرمو تکون دادم.

_ پس چي؟. هان؟. چرا انقدر درهمي.؟

بغضم راه گلومو مصدود کرد. پرده نازک اشک جلوي ديدمو گرفت.

_ نميدونم.

romangram.com | @romangram_com