#اگه_بدونی_پارت_168


يار من، وقتيکه پر از بهونم تويي غمخوارِ من

زندگي با تو چقدر قشنگه، خوبِ من

آسمونِ عشق چه آبي رنگِ

اي غمِ عشقِ تو چارهً من

بودنت عمر دوبارهً من

توي اين شبهاي بي ستاره

چشماي قشنگ تو ستارهً من، ستارهً من

زندگي با تو چقدر قشنگه، خوبِ من

آسمونِ عشق چه آبي رنگِ

سر بذار آروم به روي شونم، شيرينم

وقتي که خسته از اين زمونم

خودم حسابي لذت بردم. از چشماي هليا هم اينو ميخوندم. هميشه از خوندن شعر اونم چند نفري

خيلي لذت ميبرم.

_ به به ميبينم خانوما خواننده هم شدن.

برگشتمو بالا سرم اشوان ديدم سعيد هم کناره هليا ايستاده بود. تنها لبخند زدمو

چشمم به صورت اشک الوده فرنگيس خانوم افتاد با نگراني بلند شدمو کنارش

زانو زدم. و دستاشو تو دستم گرفت:

_ چيزي شده.؟ حالتون خوبه.؟

لبخند زدو دستشو کشيد رو سرم.

صداي اشوانو از پشته سرم شنيدم:

- مامان ما يکمي احساسيه شما هم با اين شعري که خوندين زدين به وسطه خاطراته مامانه

بنده.

يکم شرمنده شدم. چرا؟. نميدونم.

_ معذرت ميخوام نميخواستم ناراحتتون کنم.


romangram.com | @romangram_com