#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_91
ـ جونِ من بشین پسرم. بشین برات گل گاو زبون میارم آروم شی.
آروین که مطمئن بودم طاقت التماس و ناراحتی مامانش رو نداره، پاهاش سست شد و با غیظ روی مبل نشست. رو حرف انیس جون محال بود حرف بزنه. اگر چه مدام با پدر جون دعواش بود اما انیس جون رو از ته دلش می پرستید. این عشق و محبتش به مامانش، بدجوری حسادتم رو تحریک می کرد. عمه ملوک که از حرفای پیش اومده خیلی تعجب کرده بود گفت:
ـ شماها چتونه؟ چرا این قدر داغونین؟ اتفاقی افتاده؟ آروین! مگه تو قید مریم رو نزدی؟ پس چرا تا اسمش اومد وسط، قاطی کردی؟ نکنه بازم.
رادین نذاشت عمه حرفش رو کامل کنه و گفت:
ـ نه عمه خانوم! آروین دیگه به مریم فکر نمی کنه! مریم یه اشتباه بود که حل شد و تموم شد. اون الان فقط به راویس و زندگی خوبش با اون فکر می کنه!
با این حرف رادین، پوزخندی گوشه ی لب آروین نشست. منم که شده بودم توپ فوتبال این دو تا داداش و هر از گاهی به نفع خودشون منو شوت می کردن به سمتی! از این که عین بز نگاه کنم و اونا هر چی دلشون خواست بگن داشتم دیوونه می شدم!
گیسو با خنده گفت:
ـ حالا این حرفا رو ول کنین، عمه جون بگین ببینم سوغات برامون چی آوردین؟
عمه خندید و گفت:
ـ تو دست از این شیطنتات برنداشتی دختر! فکر می کردم رادین یه کم بزرگت کرده باشه. نگران سوغاتی نباش برای همتون آوردم.
گیسو خندید و گفت:
ـ قربون عمه ی خودم برم من!
عمه گفت:
romangram.com | @romangram_com