#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_482


دیدم اگه ساکت وایسم و بذارم به این به چرت و پرت گفتناش ادامه بده، الانه که کل مناسبتای تو تقویم رو برام می کشه بیرون و منم از دستش دق می کنم، واسه همین خیلی شیک لبخندی بهش زدم و گفتم:

ـ امروز روزیه که یه فرشته ی ناز و خوشگل و دوست داشتنی وارد زندگی یه مرد چشم عسلی خنگ شد!

آروین کمی فکر کرد و بعد یهو دهنش اندازه ی اسب آبی باز شد و گفت:

ـ نـــــه؟! امروز سالگرد ازدواجمونه؟!

پوفی کشیدم و گفتم:

ـ چه عجب! آقا یادشون اومد. یادم باشه از این به بعد تاریخش رو یه گوشه ای بزرگ بزنم تا یادت نره و منو هم این قدر دق ندی.

آروین خندید و گفت:

ـ ای ول! پس یه ساله زنمی. هر چند من که از این یه سال فقط دختر نبودنت رو حس کردم.

کیک رو روی میز کنار تخت گذاشتم و بالشت روی تخت رو به شدت پرت کردم رو سرش.

آروین بلند خندید و گفت:

ـ چه نوشابه ایم برا خودش باز می کنه. فرشته ی ناز و خوشگل! اوهو، همچین مالیم نیستی حالا.

یکی زدم پشت گردن آروین و قهقهه ی آروین رفت هوا!

ـ تا شب بقیه هم میان. امشب جشن گرفتم. هم به خاطر سلامتیت، هم به خاطر سالگرد ازدواجمون.

romangram.com | @romangram_com