#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_483


ـ خب، حالا که فعلا تنهاییم. کادوم رو رد کن بیاد. البته من که نتونستم از رو تخت بلند شم و برم برات کادو بخرم. امسال رو عفو کن از سالای بعد جبران می کنم.

وقتی گفت « سالای بعد » نیشم شل شد. حس خوبی بهم دست داد. پارسال فکر می کردم آخرین سالیه که پیش آروینم و چقدرم غصه خورده بودم اما حالا... با لبخند گردنبند قلب نصفه ی تو گردنم رو از زیر لباسم بیرون آوردم و گفتم:

ـ تو این رو بهم دادی. نصف قلب واقعیت رو. برام همین تا آخر عمرم کافیه!

آروین با عشق نگام کرد. سرم رو خم کرد و بوسه ای نرم رو پیشونیم نشوند.

ـ مرسی مهربونم! مرسی پیشمی.

با خنده گفتم:

ـ اما کادوی من!

از ذوق و شوق دستام می لرزید. نمی تونستم عکس العمل آروین رو حدس بزنم. تموم بدنم یخ کرده بود و می لرزید. کیفم رو گذاشتم رو پام و زیپش رو باز کردم. خدایا یعنی چی کار می کنه؟

آروین با چشای گرد شده و ذوق و شوقی که تو نگاش فوران می کرد، زل زده بود به کیفم. وقتی دید فس فس می کنم، با اخم و دلخوری گفت:

ـ دِ یالا دِ؛ مردم از فضولی! رفت سال دیگه در کیفت رو باز کنی.

خنده ام گرفته بود. برگه رو بهش دادم. با تعجب بهش نگاه کرد. وقتی زوم شد رو برگه، کم کم ابروهاش بالا رفت. لبخند ملیحی رو لباش نشست. ابروهاش اومد پایین. لبخندش گشاد شد. بعدم نیشش تا بناگوشش وا شد و نگاش رو از رو برگه گرفت و به من دوخت و گفت:

ـ وای راویس! این درسته؟ آره؟

من که از این همه ذوق و شوق و خنده ی رو لب آروین کیف کرده بودم، با لبخند گشادی گفتم:

romangram.com | @romangram_com