#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_481


ـ راویس؟ اذیت نکن، بگو ببینم چه روزیه!

چقدر هوس کرده بودم سر به سرش بذارم و اذیتش کنم. ابروهام رو تند تند انداختم بالا و نچ نچ کردم. آروین با حرص لپم رو کشید و گفت:

ـ میگی چه خبره یا زنگ بزنم از مامان بپرسم؟ می دونی که مامان بهم میگه.

لب و لوچم آویزون شد. ببین چطوری می خواد خوشحالیم رو ازم بگیره. بیشعور!

ـ اِ، آروین؟ لوس نکن خودت رو دیگه. پارسال این موقع ها چه اتفاقی افتاد؟ یه کمی فکر کن.

آروین فکر کرد و گفت:

ـ آها، نفت جهانی شد؟

آروین ریز خندید. لجم گرفت.

ـ نه خیرم! پارسال نفت جهانی شد؟ تو این تصادفه همون یه ذره عقلم از دست دادی؟

آروین لبخند بدجنسانه ای زد و گفت:

ـ روز درختکاری؟ نه نه، روز جهانی کودک؟

وقتی چشم غره های مکرر منو دید، نیشش شل شد و گفت:

ـ آها یادم اومد. روز همسر!

romangram.com | @romangram_com