#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_479


رادین گفت:

ـ آروین! اگه خدای نکرده دیگه هیچ وقت نمی دیدمت، نمی دونم باید چطوری تا آخر عمرم با عذاب وجدانم زندگی می کردم. خدا خیلی دوسِت داره که راویس رو آورد تو زندگیت. هر چند اولش خیلی سختی کشیدین، اما به شیرینی آخرش می ارزید. به شیرین این خنده های از ته دل و این نگاه ها و این شادیا، می ارزید.

آروین گفت:

ـ رادین... منو ببخش. من... بابت اون سیلی...

رادین نذاشت آروین حرف بزنه و سرش رو بغل کرد. لحظه ی خیلی ناز و زیبایی بود. ته دلم عروسی بود. با این که رادین عین خروس بی محل شوت شده بود وسط عشقبازی من و شوهر پنج ماه به کما رفته ام و رمانتیک بازیامون رو نصفه کاره گذاشته بود و زده بود تو برجکمون، اما از این که این دو تا داداش مثل قبل شده بودن، خیلیم خوشحال بودم! نفس راحتی کشیدم و خدا رو بازم شکر کردم.

***





دو هفته ای می شد آروین رو آورده بودیم خونه. حالش خیلی بهتر شده بود و کبودیا و ورم صورتشم برطرف شده بود. بیشتر از هر وقت دیگه ای دوسش داشتم و عین پروانه دور سرش می چرخیدم و هر چی لازم داشت در آن واحد بهش می دادم. آروین هنوزم رو تختش بود و نمی تونست زیاد حرکت کنه. فقط کمی مشکل راه رفتن داشت که اونم با ارتوپدی که هر روز می اومد خونه مون، به زودی این مشکلشم حل می شد.

کیک کاکائویی دایره شکل رو دستم گرفتم و به سمت اتاق خوابمون رفتم. آروین رو تخت خوابیده بود. آروم و قرار نداشتم. در اتاق رو باز کردم. آروین رو تخت دراز کشیده بود و چشاش رو بسته بود. انیس جونم مرخص شده بود و دیروز اومد آروین رو دید و کلی گریه کرد. صحنه ی عاشقونه و مادرانه ای بود. انیس جون کل دیروز رو پیش آروین موند و امروزم رفته بود برای گل پسرش چهار مغز و خوراکیای مقوی بخره و بیاد. والا بعضیا چقدر شانس دارن! پاورچین پاورچین به سمت تخت آروین رفتم. برق گردنبند نصفه ی قلبش، نفسم رو حبس کرد. عاشق این گردنبند نصفه هامون شده بودم. آروین خوابِ خواب بود. یه لحظه لبخند بدجنسانه ای رو لبام نمایان شد. بسِش بود هر چقدر خوابیده بود عین خرس!

صدام رو بردم بالا و جیغ کشیدم:

ـ وای آروین، بیدار شو. آروین بدبخت شدیم. وای خـــــدا.

این رو که گفتم، بیچاره آروین عین چی رو تختش تکون خورد و مثل فنر از جاش پرید. اگه ارتوپدی آروین رو به من می سپردن، سر دو روزه راحت می دووندمش! بریده بودم از خنده! اگه از خشم بعدش نمی ترسیدم ولو می شدم کف اتاق و تا می تونستم می خندیدم؛ اما خب اگه این کار رو می کردم آروینم حسابی تلافی می کرد، واسه همین به زور جلوی خنده ام رو گرفتم. لب پایینیم رو گاز گرفتم تا صدای خنده ام بلند نشه. آروین که هنوز منگ خواب و جیغ جیغای من بود، چشاش رو مالید و گفت:

romangram.com | @romangram_com