#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_478


پدر جونم لبخندی بهش زد. اینا کِی وقت کرده بودن این جوری با هم مَچ شن؟! کم کم اتاق خالی شد و من موندم و آروینی که رو تخت دراز کشیده بود.

دلم برای چهره ی کمی تا قسمتی جدیش تنگ شده بود. دست بی جونش رو گرفتم تو دستام و کنارش رو صندلی نشستم.

ـ خوبی آروینم؟! خدا رو شکر که سالمی. این پنج ماهی که گذشت برای هممون سخت گذشت. سخت و دردناک! همه نگرانت بودیم.

آروین لبخند بی جونی زد. خوب می دونستم که نمی تونه زیاد بخنده، هنوزم صورتش درد می کرد و این چیزا طبیعی بود! بالاخره پنج ماه بود که یه گوشه دراز کشیده بود و از هیچ کدوم از اعضای بدنش استفاده نکرده بود. آروین در حالی که به سختی فکش رو تکون می داد و زبونش رو می چرخوند، گفت:

ـ راویس... فقط.... فقط دلم می خواست... تو رو ببینم. تو رو. وقتی بین... کسایی که بالا... سرم بودن، ندیدمت، دلم گرفت. فکر کردم... تنهام گذاشتی و رفتی. فکر کردم راست راستی طلاق گرفتیم، اما... اما حالا که... می بینمت... خیلی خوشحالم. راویس خیلی... دوسِت دارم و... خوشحالم که... همه چی تموم شده. بابا و پدرت... جلوی چشم من... همدیگه رو بغل کردن و همه چیز... تموم شد.

چشام غرق اشک شد. منو این همه خوشبختی محاله!

خم شدم رو صورتش و به اندازه ی پنج ماه دلتنگی، بوسه ای طولانی رو لبای کبود و ورم کرده ی آروین زدم. آروینم اگرچه براش سخت بود اما همراهیم می کرد.

در اتاق باز شد. به سرعت خودم رو کشیدم عقب! رادین تو چارچوب در وایساده بود. تک سرفه ای کرد. خودم رو جمع و جور کردم و مثل این خنگا روسریم رو کشیدم جلو. حالا انگار مشکل حجابی داشتم و رادین منکراتی بود! با حرص به رادین زل زدم. ای بابا، حالا اگه گذاشتن دو دقیقه با شوهر از کما برگشتمون صفا کنیم! بابا آخه من پنج ماه این جسم بانداژ شده رو ندیدم آخه. اَه، یه روز به عمرم مونده باشه همین جور یهویی میام تو اتاق تو و گیسو آقا رادین و بهتون ضد حال می زنم. حالا ببین!

رادین نزدیک تخت آروین شد. آروین نگاش کرد. فکر کنم بعد از بهوش اومدن آروین، رادین نیومده بود بالا سرش که این جوری داشتن با نگاه های عجیب همدیگه رو قورت می دادن.

رادین دستای آروین و گرفت و گفت:

ـ خوشحالم سالمی داداش کوچیکه!

چشام غرق اشک شد. آروین آروم گفت:

ـ رادین.

romangram.com | @romangram_com