#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_477


این قدر اون لحظه همه چیز به چشمم زیبا می اومد که دیگه از چهره ی جدی رادینم دلخور نبودم و تازه می فهمیدم که چقدر این چهره ی جدیش، جذابش می کرد و چقدر بهش می اومد. رادین بازوم رو ول کرد. از رادین آدرس اتاق آروین رو گرفتم و ازش جدا شدم. رادین همین جوری جذاب بود. با همین اخماش، با همین ابروهای کلفت و مشکی رنگش، با همین جدی بودنش، با همین لبخندای نایاب رو صورتش!

پاهام سست بود. قلبم تند تند می زد و حس می کردم الانه که از سینه ام بیفته بیرون. نفسم بالا نمی اومد. عرق سردی رو مهره های کمرم نشسته بود. باورم نمی شد که می تونستم بعد از پنج ماه آروین رو ببینم. می ترسیدم. می ترسیدم بهم دروغ گفته باشن. می ترسیدم خواسته باشن باهام شوخی کنن. تموم سلولای بدنم آروین رو صدا می زدن. تموم سلولای بدنم تشنه ی دیدن اون چشای عسلی مهربون بودن.

به اتاق رسیدم. درش بسته بود. چند تا نفس عمیق کشیدم تا به خودم مسلط شم و دستگیره ی سرد استیل در رو تو دستم گرفتم و در رو باز کردم.

اتاق پر از آدم بود .همه اومده بودن. حتی خونواده ی عمو بهرامم بودن. همه ی نگاه ها با باز شدن در رو من میخ شد. یه لحظه حس کردم دارم زیر حرارت این نگاه ها ذوب میشم اما اون لحظه تنها کسی که برام مهم بود و برای دیدنش تاب نداشتم، کسی بود که رو تخت سفید بزرگی دراز کشیده بود و از این فاصله نمی تونستم زیاد چهره اش رو ببینم. گیسو سمتم اومد و با خوشحالی گفت:

ـ وای راویس، بالاخره اومدی؟ بیا که این مریض بد حال، چند ساعته داره سراغت رو می گیره.

گیسو منو نزدیک تخت آروین برد.

ـ وای خدای من! آروین چرا این شکلی شده؟ صورتش ورم کرده بود و چشای عسلیش پف کرده بود و سرخ سرخ بود. یه لحظه از دیدن آروین تو اون وضعیت بغض کردم. اما، اما نه. راویس مگه نمی خواستی خدا آروین رو بهت برگردونه؟ مگه از خدا نخواستی این رو؟ پس چرا داری کولی بازی درمیاری؟ همین که الان زنده است، همین که داره با چشای خوش رنگش نگات می کنه، باید کلی خدا رو شکر کنی. این ورما و کبودیام به زودی خوب میشن و آروین میشه همون آروینی که جونتم حاضری براش بدی! بغضم رو قورت دادم. نباید گریه می کردم.

پدر جون با خوشحالی ای که تو صداش موج می زد، گفت:

ـ پمج ماهه همدیگه رو ندیدین. بهتره ما بریم تا حسابی دلتنگیاتون رو جبران کنین.

چقدر این پدر جون آدم رو درک می کرد. واقعا نیاز داشتیم که تنها باشیم. پدر جون دستی به شونه ی بابا زد و با لبخند گفت:

ـ نظر شما چیه جناب شمس؟

بابا لبخند پررنگی زد و به من نگاه کرد گفت:

ـ کاملا موافقم!

romangram.com | @romangram_com