#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_476
ـ رادین؟!
نمی دونم با کدوم جرئتی اسمش رو صدا زدم و این جوری تو چشاش میخ شدم، اما اون لحظه فقط به آروین و بهوش اومدنش فکر می کردم. رادین برگشت عقب و نگام کرد. لبخند رو لباش بود و دیگه از اون اخمای همیشه در هم گره خورده اش خبری نبود.
ـ رادین؟ راسته که... راسته که میگن آروین بهوش اومده؟ آره؟
می گفتم و اشکام می اومد.
رادین لبخندش رو پررنگ تر کرد. من که فکر نمی کنم تا حالا تو عمرش لباش یه همچین لبخندی، به خودشون دیده باشن.
ـ درسته! بهوش اومده. هممون تو شوکیم.
وای که چقدر خوشحال شدم. بهترین خبری بود که تو عمرم شنیدم. اگه رادین نبود یا مکانش یه مکان باز بود، جیغ می کشیدم و پرت می شدم هوا و شادی می کردم اما خب خیلی سه می شد. به جای شادی کردن، دو زانو کف راهرو نشستم و زدم زیر گریه! باورم نمی شد که بعد از پنج ماه می تونستم چشای عسلی با رگه های طلایی آروین رو ببینم. اون نگاه های مهربونش. وای خدا جونم مرسی! داشتم خدا رو شکر می کردم و اشک می ریختم که دستی از رو زمین بلندم کرد. سرم رو آوردم بالا. رادین بود که بازوم رو گرفته بود و بلندم کرده بود.
زل زد تو چشای خیسم و گفت:
ـ از همه سراغ تو رو گرفت. برو آروین منتظرته! اولین اسمی که بعد از هوشیاریش به زبون آورد، اسم تو بود. من نظرم اینه که به خاطر تو که اون همه دوسِت داشته برگشته. به خاطر تو راویس!
تو چشای رادین زوم شدم. واقعا این رادین بود که داشت با صدای محزون و پر از بغض حرف می زد؟ این قدر تو این پنج ماه اذیت شده بودیم و عذاب کشیده بودیم که خبر بهوش اومدنش، هممون رو از این رو به اون رو کرده بود. این قدر خوشحال شده بودیم و با محبت به هم نگاه می کردیم که انگار از اولشم هیچ مشکلی با هم نداشتیم و همه چی امن و امان بوده.
ـ مرسی رادین! باید آروین بدونه که داداش بزرگترش چقدر بزرگه!
رادین با همون نگاه جدی و دوست داشتنیش بهم نگاه کرد و با صدای آرومی گفت:
ـ برو پیشش. اون الان فقط به تو نیاز داره!
romangram.com | @romangram_com