#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_475
ـ رسیدیم!
دور و برم رو نگاه کردم. وا! این جا که همون بیمارستانی بود که آروین و انیس جون توش بستری بودن که. چرا منو آوردن این جا؟
با تعجب گفتم:
ـ چرا اومدی این جا شهریار؟
مونا برگشت عقب! نگاهی بهم انداخت و با لبخند گفت:
ـ پیاده شو. رسیدیم.
چشم غره ای به مونا کردم و گفتم:
ـ میشه بگی چی شده؟ اصلا حوصله ی ناز و عشوه هات رو ندارما.
شهریار خندید و گفت:
ـ مونا این قدر اذیتش نکن. حق داره بدونه!
گوشام تیز شد. چی رو حق دارم بدونم؟! مونا تو چشام میخ شد و با صدای ملایمی گفت:
ـ آروین به هوش اومده. بالاخره دعاهامون اثر کرد. چند ساعتی میشه بهوش اومده. انتقالش دادن به بخش.
دیگه نشنیدم مونا چی گفت. با انرژی مضاعفی که از حرفای مونا بهم تزریق شده بود در ماشین رو باز کردم و به سمت بیمارستان دوییدم. حتی به صدا کردنای مونا و شهریارم توجهی نکردم. اشک از چشام می ریخت. خدایا شکرت! بعد از پنج ماه؛ خدایا مرسی! می دوییدم و اشکام رو گونه هام می ریخت. به راهروی بیمارستان رسیدم. رادین رو دیدم. نزدیکش شدم.
romangram.com | @romangram_com