#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_474
ـ حاضر شو داریم میایم دنبالت.
ـ واسه چی؟
ـ تو حاضر شو، بهت میگم.
ـ باشه!
گوشیم رو قطع کردم. از صبح بیمارستان نرفته بودم. حالم زیاد خوب نبود و یه کمی هم سرما خورده بودم و گلوم می سوخت. صدای مونا پر از انرژی بود و یه خوشحالی محوی تو صداش موج می زد. نکنه حامله است! تو این موقعیت، مونا هم وقت گیر آورده بودا. وای بیچاره! مگه باید برای حامله شدنشم از من اجازه بگیره؟!
اشکای رو گونه ام رو پاک کردم و رفتم دست و صورتم رو شستم و آماده شدم. کیفم رو انداختم رو شونه ام. صدای آیفون اومد. در ورودی رو با کلید قفل کردم و از خونه اومدم بیرون. مونا و شهریار تو ماشین منتظرم بودن. سلامی به هردوشون دادم و صندلی عقب ماشین نشستم. شهریار ماشین رو راه انداخت.
داشتم می مردم از فضولی! هیچ کدومشونم که حرفی نمی زدن.
طاقت نیاوردم و گفتم:
ـ مونا چی شده؟ کجا داریم می ریم؟
مونا با بی تفاوتی گفت:
ـ می فهمی خودت!
این قدر بدم می اومد آدم و بذارن تو خماری و لذت ببرن! مونا هم دقیقا همین حس رو داشت، چون لبخند پیروزمندانه اش رو از تو آینه می دیدم. بی خیال حس کنجکاویم شدم و به خاطر این که به مونا زیاد خوش نگذره، روم رو کردم به پنجره و دیگه حرفی نزدم.
بعد از چند دقیقه، شهریار ترمز کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com