#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_469
انیس جون شروع کرد به ضجه زدن. شونه هاش رو گرفتم و رو صندلی نشوندمش. انیس جون دستش رو روی قلبش گرفت. نفسش بند اومده بود.
پدر جون نزدیکش شد:
ـ انیس، انیس تو رو خدا خودت رو عذاب نده. انیس جبران می کنم. قول میدم. انیس!
انیس جون از هوش رفت. پدر جون گریه کرد. دلم ریش شد. چقدر وضع اسفناکی بود.
***
روابط من و پدر جون و رادین بهتر از قبل شده بود. دیگه نگاه های رادین پر از خشم و تنفر نبود و ملایم تر رفتار می کرد. پدر جونم با این که زیاد باهام حرف نمی زد، اما دیگه عصبی نبود و نگاهاش پر از غم بود. پنج ماهی گذشته بود و وضع آروین هیچ تغییری نکرده بود. روز و شب پیش آروین بودم. انیس جون حالش بد شده بود و چند روزی بود که به خاطر قلبش تو همین بیمارستان، بستری شده بود. من و رادین و پدر جون، یه لحظه هم آروین رو تنها نمی ذاشتیم، هر چند آروین تو کما بود و هوشیاری ای نسبت به اطرافش نداشت. همه چیز یهویی به هم ریخته بود. بابا هم که از کار و
زندگیش عقب افتاده بود و شده بود راننده شخصی من و با ماشین آرسام منو می برد بیمارستان و میاورد. طفلی خیالش از بابت من راحت نبود و نمی تونست بره شیراز! خسته شده بودم. روز و شبام تکراری و بدون هیچ اتفاق خاصی می گذشت. هر روز صبح که از خواب بیدار می شدم به امید یه ذره تغییر و تحول تو حال آروین، می اومدم بیمارستان و شب ناامید می خوابیدم.
رو صندلی بیمارستان نشسته بودم و تو دلم داشتم با خدا راز و نیاز می کردم. حالم خیلی بد بود. امروز از اون روزایی بود که دلم بدجوری گرفته بود. دلم برای اون چشای عسلی آروین یه ذره شده بود. بغض مثل یه نارنگی سفت تو گلوم گیر کرده بود. رادین رو صندلی نشسته بود و به موزاییکای کف راهروی بیمارستان چشم دوخته بود. گیسو پیش انیس جون مونده بود. خیلی وقت بود هیچ کدوممون رنگ شادی رو ندیده بودیم. خیلی وقت بود از ته دل نخندیده بودیم. همه غمگین و افسرده بودیم. چشای هممون بی رمق و خسته بود. خسته و کلافه! روزامون تکراری می گذشت و دلمون مرده بود! از رو صندلی بلند شدم و نزدیک شیشه ی آی سی یو، جایی که هر روز با آروین درد و دل می کردم و از پشتش شوهرم رو ملاقات می کردم، وایسادم. کبودیای رو صورتش بهتر شده بود و ورمش تا حدودی خوابیده بود، اما وقتی اون چسب رو پلکاش رو می دیدم، دلم بدجوری می گرفت. به حلقه ی دست چپم زل زدم. قلبم فشرده شد. دستم رو بردم زیر مانتوم و قلب نصفه ی تو گردنم رو لمس کردم. آرامش خاصی تو قلبم سرازیر شد. دستم رو روی شیشه ی آی سی یو گذاشتم و آروم گفتم:
ـ آروین! ببین قلبم نصفه است. ببین بدون تو ناقص و پوچم! برگرد آروین. ببین من منتظرتم. تو سهم منی. مال منی! آروین ببین به چه روزی افتادم. ببین انیس جون از غم نبودنت، افتاده رو تخت بیمارستان! پدر و برادرت رو ببین. شونه های خمیده ی بابات رو، چشای پر از اشک و غمگین برادرت رو. آروین! مگه نگفتی دوسم داری؟ مگه نگفتی عشقتم؟ پس چرا داری تنهام می ذاری؟ چرا راحت گرفتی خوابیدی؟ آروین!
اشکام ریخت رو گونه ام! بالاخره این بغض لعنتی شکست. شوری اشک رو تو دهنم حس می کردم. صدام رو بردم بالاتر و ضجه زدم:
ـ آرویـــــــن! پاشو. پاشو بهم بگو دیگه دختر نیستم. بگو. قول میدم اذیتت نکنم و نگم که مریم بهترین کار رو باهات کرد. قول میدم نگم لیاقت مریم رو نداشتی. تو فقط از رو این تخت کوفتی بلند شو، قول میدم هر چی بگی، هیچی نگم. آروین به خدا دیگه ناراحتت نمی کنم. دیگه... دیگه نمی رنجونمت. من بدون تو می میرم آروین! ببین نابودم کردی. چرا این بلا سرت اومد عزیزدلم. چـــــــرا؟
romangram.com | @romangram_com