#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_468






***

خودم رو تو آینه نگاه کردم. چرا اومده بودم این جا؟ قاب عکس آروین رو تو بغلم گرفتم و اشکام جاری شد. چقدر دلم برای خونه ی خودم و آروین تنگ شده بود. فکر نمی کردم یه روزی بتونم دوباره این جا رو ببینم. رو تخت آروین دراز کشیدم. اشکام رو گونه ام می ریخت. چرا این بلا سرمون اومد؟ کی مقصر بود؟ اگه آروین طوریش بشه منم خودم رو می کُشم. نمی خوام زندگی بدون آروین رو! لباسای آروین رو از تو کمدش درمیاوردم و هق هق گریه می کردم. تحمل این خونه، بدون حضور آروین برام خیلی عذاب آور بود. باید می رفتم بیمارستان. داشتم تنهایی تو این خونه دیوونه می شدم. لباسام رو پوشیدم و راهی بیمارستان شدم.

پدر جون با دیدنم خصمانه نگام کرد و جلوم وایساد. قلبم تند تند زد. چرا ولم نمی کردن؟ چی می خوان از جونم؟!

ـ چرا روز و شب این جایی؟ ها؟ الان یه ماهه هر روز این جایی! از تن بی جون آروینم نمی گذری؟ چی می خوای ازمون؟ تا تو سردخونه نبینیش ول نمی کنی؟

بغضم ترکید. واقعا در موردم این جوری فکر می کردن؟ که منتظر مرگ آروینم؟ اشکام جاری شد. انیس جون بی حال و رنگ پریده بود. جلوم وایساد و رو کرد به پدر جون. خدا رو شکر که تو این اوضاع گیسو و انیس جون هوام رو داشتن، وگرنه معلوم نبود وضعم چی می شد.

انیس جون با صدایی لرزان رو به پدر جون گفت:

ـ بهروز حق نداری با این طفل معصوم این جوری حرف بزنی. حق نداری!

پدر جون با خشم گفت:

ـ چرا حق ندارم؟ این دختره پسرم رو ازم گرفت. با دروغایی که گفت باعث شد آروین گستاخی کنه و روبروی منی که بیست و هشت ساله باباشم وایسه! یادت رفت انیس؟ یادت رفت این دختر چه بلایی سرمون آورد؟

لبام لرزید. انیس جون گفت:

ـ بهروز به خدا اگه بخوای بازم به راویس توهین کنی، دیگه احترامی که برات قایلم رو نگه نمی دارم. اون بلا رو تو و رادین سر آروین آوردین نه این دختر! از خودم شرمندم. شرمندم که به آروین گفتم باید راویس رو طلاق بده. شرمندم که بچه ام رو گذاشتم تو دو راهی و از محبت مادریم سوء استفاده کردم. ما مسئول این وضع آروینیم، بهروز! من و تو و رادین! باید از این دختر بخوایم ما رو ببخشه. هم دلش رو شکوندیم هم با احساساتش بازی کردیم. خدا هم این جوری ازمون تاوان گرفت. اگه الان پسرم سالم بود و می دید این جوری داری سر زنش داد و هوار می کنی، مطمئن باش ساکت یه جا نمی ایستاد بهروز. تو این بلا رو سر آروین آوردی بهروز. چرا باهاش اون کار رو کردی؟ چرا؟ من به خاطر تو از خونه بیرونش کردم، اما... اما تو... حق بچه ام این نبود. اگه بلایی سرش بیاد، اگه... اگه...

romangram.com | @romangram_com