#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_467
ـ راویس چه هیزم تری بهت فروخته که این طوری باهاش رفتار می کنی؟ ها؟ این بلا رو تو و عمو بهروز سر آروین آوردین یا راویس؟ شماها باعث شدین این دو تا به این روز بیفتن. داشتن زندگیشون رو می کردن، بدون هیچ مشکلی! واسه چی به آروین زور کردین که راویس رو طلاق بده؟ ها؟ واسه چی افتادین تو زندگی این دو تا و تو زندگیشون آتیش به پا کردین؟
رادین در حالی که از خشم و حرص رگ گردن و پیشونیش متورم شده بود با ابروهایی در هم گره شده از لابلای دندونای به هم فشرده شده اش گفت:
ـ تو دخالت نکن گیسو. به تو مربوط نیست.
گیسو صداش رو برد بالا و با خشم گفت:
ـ چرا دخالت نکنم؟ ها؟
گیسو با انگشت سبابه اش به من اشاره کرد و رو به رادین گفت:
ـ این رو می بینی؟ این دختر همونیه که نذاشت من از تو جدا شم. می فهمی چی میگم رادین؟
چشای رادین چهارتا شد. گیسو ادامه داد:
ـ خودتم خوب می دونی که تصمیمم برای جدا شدن از تو جدی بود و کسی نتونست جلوم رو بگیره، اما... اما راویس منصرفم کرد. راویس بهم گفت که تو چقدر دوسم داری. بهم گفت که یه سال بعد از عروسیمون، وقتی فهمیدی باردار نمیشم و بازم به پام نشستی. راویس اینا رو بهم گفت. اینا رو که شنیدم حس کردم بیشتر از قبل دوسِت دارم و نمی تونم بی خیالت بشم و ازت جدا شم. اگه راویس بهم موضوع رو نمی گفت، من و تو الان زن و شوهر نبودیم. حرفای راویس خیلی روم اثر گذاشت و باعث شد دیگه به جدا شدن بهت فکر نکنم؛ اما تو چی کار کردی؟ افتادی تو زندگی این دوتا. چرا؟ این انصافه که زندگیشون رو به هم ریختی؟ آره رادین؟ انصافه؟ راویس زندگی تو رو نجات داد اما تو، در عوضش، تو زندگی این دو تا موش دووندی که چی بشه؟ چون از راویس متنفری؟ چرا ازش متنفری؟ چون دروغ گفت و داداشت رو متهم کرد؟ الان که همه چیز مشخص شده و راویسم به دروغش اعتراف کرده دیگه چرا داری بازم با راویس این رفتار رو می کنی؟ مگه راویس باهات چی کار کرده؟ وقتی آروین دوسش داره، وقتی ازش ناراحت نیست، وقتی راویس رو بخشیده، تو چرا شدی کاسه ی داغ تر از آش؟ مگه ادعا نمی کنی آروین رو دوست داری؟ مگه نمیگی داداش
کوچیکته و نمی خوای خم رو ابروش ببینی، پس چرا واسه انتخابش ارزش قایل نشدی؟ چرا سنگ انداختی جلوی پاش؟ چرا خودت رو از چشمش انداختی؟ خوب بود که آروینم میفتاد تو زندگی ما و به عمو بهروز می گفت رادین باید گیسو رو طلاق بده چون بچه دار نمیشه؟ خوب بود؟
گیسو اینا رو می گفت و اشکاش می ریخت پایین! رادین کپ کرده بود. باورش نمی شد من اون حرفا رو به گیسو زده باشم. بی حرکت وایساده بود و حرفی نمی زد. گیسو سرش رو انداخت پایین و گفت:
ـ دلت رو صاف کن رادین. آروین رو شماها به این روز انداختین. با خودخواهیاتون!
گیسو از ما دور شد. رادین سرش رو پایین انداخت. تو فکر بود. مغرورتر از اونی بود که احساس شرمندگی کنه و ازم عذرخواهی کنه. ازش انتظاریم نداشتم. به کمک مونا و شیرین به سمت ماشین بابا رفتم و از رادین دور شدیم. خدا رو شکر که گیسو همه چیز رو بهش گفت. حرفای دل منو امروز به زبون آورد و منو سبک کرد. سبک از همه چیز!
romangram.com | @romangram_com