#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_466


ـ دخترم، الان پنج روزه شب و روز این جایی. بریم یه کم استراحت کن. خودم برمی گردونمت این جا. باشه؟

بابا هم خسته بود. چشاش بی رمق و سرخ بود. از همه خجالت می کشیدم. من باعث شده بودم همه ناراحت باشن. سِرمم تموم شد و بالاخره رضایت دادم که برم خونه و کمی بخوابم و بعد دوباره برگردم پیش آروین. نمی خواستم بابا رو اذیت کنم. بابا جلوتر رفت تا ماشین رو روشن کنه. مونا و شیرین زیر بغلم رو گرفتن و کمکم کردن تا بتونم راه برم. تو حیاط بیمارستان گیسو و رادین رو دیدم.

رادین پوزخندی بهم زد و گفت:

ـ دیگه لازم نیست بیای بیمارستان. نمی خوام این جا، بالای سر برادرم ببینمت. همه ی این بلاها رو تو سر ما آوردی.

بغض کردم. چرا رادین دست از سرم برنمی داره؟ مگه من چه هیزم تری بهش فروختم که این قدر ازم بیزاره؟ اون که داره می بینه تو چه اوضاع خراب و داغونیم، چرا داره با حرفای نیش دارش زخم رو دلم رو بیشتر می کنه؟ سرم رو انداختم پایین. مونا با خشم رو به رادین گفت:

ـ این چه طرز حرف زدنه؟ مگه نمی بینید راویس چه حالی داره؟ تازه از زیر سِرم دراومده. مثل این که یادتون رفته که

آروین هنوزم شوهر راویسه و هنوزم اسمشون تو شناسنامه ی همه! شما چی کاره ی این دوتایین که این قدر راحت می گید راویس چه حقی داره یا چه حقی نداره؟ شما تعیین می کنین که راویس می تونه بیاد بالا سر شوهرش یا نه؟!

رادین رو به مونا با خشم گفت:

ـ شما چیکاره اید؟ این همه بلا رو راویس سر ما آورده. اگه یه تار مو از سر داداشم کم بشه...

گیسو نذاشت رادین حرف بزنه و آستین لباس رادین و کشید و خصمانه تو چشای رادین زل زد و گفت:

ـ اگه یه بار دیگه... فقط یه بار دیگه این طوری با راویس حرف بزنی، رادین به جون مامانم قسم که دیگه اسمت رو نمیارم.

رادین متعجب به چشای گیسو نگاه کرد. باورش نمی شد روزی گیسو این جوری باهاش حرف بزنه. منم کپ کرده بودم.

گیسو ادامه داد:

romangram.com | @romangram_com