#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_465
ـ خدا رو شکر به هوش اومدی.
شیرین دستام رو گرفت و گفت:
ـ راویس چرا با خودت این کارا رو می کنی خواهری؟ تو رو به ارواح خاک مامان قسمت می دم این قدر خودت رو عذاب نده.
قلبم درد می کرد. آروین چه گناهی داشت که باید این بلاها سرش بیاد؟ به چه امیدی دیگه نفس بکشم؟ خدایا چرا این بلا باید سر عشقمون بیاد؟ خدایا منم با آروین ببر. نمی خوام بدون آروین، زنده بمونم. من طاقت ندارم باشم و نبود آروین رو حس کنم! اشکام جاری شد. مونا خم شد روم و اشکام رو پاک کرد و گفت:
ـ این قدر گریه کردی خسته نشدی؟ با گریه کردن تو، آروین به هوش میاد؟ فقط براش دعا کن راویس. اشکات سودی به حالش نداره.
به سختی گفتم:
ـ شاید... شاید دیگه هیچ وقت به هوش نیاد. اون وقت... اون وقت من چی کار کنم مونا؟ ها؟
به هق هق افتادم. مونا هم خم شد و سرم و روی سینه اش گذاشت و آرومم کرد. حالم خیلی بد بود.
بابا اومد تو اتاقی که رو تختش خوابیده بودم.
ـ راویس؟ خوبی بابا؟
با دیدن بابا، اشکام بیشتر شد. بابا نزدیکم شد. بوسه ای نرم رو پیشونیم گذاشت و گفت:
ـ این قدر خودت رو عذاب نده بابا. می ریم خونه تا یه کم استراحت کنی.
ـ نه بابا، کجا بیام؟ وقتی شوهرم این جاست، رو تخت این بیمارستان بیهوش خوابیده، من پاشم کجا بیام؟
romangram.com | @romangram_com