#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_464
دکتر که مرد قد بلند و میانسالی بود، عینکش رو جا به جا کرد و گفت:
ـ پسر شما بر اثر ضربه ای که به سرش وارد شده فعلا تو کما هستن و هیچ هوشیاری ای نسبت به اطرافشون ندارن.
گیسو گفت:
ـ کِی از کما میاد بیرون؟
دکتر سرش رو به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:
ـ فقط دعا کنین که زودتر هوشیاریش رو به دست بیاره. از دست ما کاری ساخته نیست. تا حرکتی نکنه، ما نمی تونیم براش کاری بکنیم. براش دعا کنین. توکلتون به خدا باشه.
دکتر این رو گفت و رفت. وا رفتم. خدایا! پنج روزی می شد بیمارستان بالای سر آروین بودم. آروین هنوز یه درصدم تغییری نکرده بود. اگه... اگه هیچ وقت از کما درنیاد چی؟ نفهمیدم چی شد که بیمارستان دور سرم چرخید و بیهوش کف راهروی بیمارستان افتادم.
***
چشام رو باز کردم. حالت تهوع و سر درد شدیدی داشتم. چشمم به دو ردیف مهتابی های سفیدی که به سقف وصل شده بود، افتاد. سوزش رو دستم رو حس می کردم. شیرین و مونا بالای سرم بودن. مونا با دیدنم لبخند بی جونی زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com