#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_463


گیسو به سمتم اومد. شونه هام رو گرفت و اونم به هق هق افتاد.

ـ راویس، آروم باش عزیزم.

بابا به سمتم اومد.

ـ راویس، دخترم، قوی باش بابا.

با گریه گفتم:

ـ بابا... بابا ببین آروینم به چه روزی افتاده. ببین تو بانداژ و سیم گم شده. بابا ببینش. ببین از اون هیکل مردونه و جذابش، چی مونده!

بابا سرش رو انداخت پایین و به دیواری تکیه داد. انیس جون سرش رو بین دستاش گرفته بود و زار می زد. خدایا این چه مصبیتی بود؟ آروین من این جا چی کار می کرد؟ آرویـــــن!





***

ـ خانوم محترم چرا الکی جیغ و داد راه می ندازین؟ من می دونم که ناراحتین و غصه دارین، اما این جا بیمارستانه و این کارای شما، باعث آزار و اذیت بیمارای دیگه میشه. پسرتون علایم هوشیاریش رو از دست داده.

انیس جون در حالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت، گفت:

ـ یعنی چی آقای دکتر؟ پسره چشه؟ چشه؟

romangram.com | @romangram_com