#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_462
ـ الو؟
ـ گیسو؟ کجایین؟ آروین چش شده؟ سالمه؟
صدای جیغ و شیونای انیس جون رو از تو گوشی شنیدم. نفسم حبس شد. تنم یخ کرد. نکنه... نکنه آروین... وای نه! خدایــــــــا.
ـ گیسو؟ حرف بزن. گیســـــو؟
ـ الو راویس، بیا این جا. آروین داره می میره. راویس بیا، فقط بیا.
نفهمیدم چطوری آدرس رو از گیسو گرفتم و با بابا راهی بیمارستان شدیم. آرسام و شیرین رفته بودن پیش رونیکا و نیومدن بیمارستان. به بیمارستان رسیدیم. رادین و گیسو و انیس جون و پدر جون تو راهروی بیمارستان وایساده بودن. به سمت گیسو رفتم.
ـ گیسو؟
انیس جون با دیدنم بیشتر گریه کرد و صدای شیونش بلند شد. پدر جون نزدیک انیس جون شد و شونه هاش رو آروم مالید و ازش خواست آروم باشه. رادین عصبی بود و به دیواری تکیه داده بود و دستاش رو بغل کرده بود و تو فکر بود. گیسو هم آروم اشک می ریخت. گیسو رو با دستام تکون دادم و گفت:
ـ گیسو؟ بگو چه بلایی سر آروینم اومده، بگو.
انیس جون در میان هق هق گریه، گفت:
ـ دیدی چی شد راویس؟ دیدی چه بلایی سرمون اومد؟ دیدی بی آروین شدیم؟ آروینم... آروینم داره می میره راویس. داره مامانش رو تنها می ذاره. داره... داره ناکام میره.
پرستاری نزدیکمون شد و به انیس جون تذکر داد. رادین از پرستار عذرخواهی کرد. انیس جون بی صدا اشک ریخت. پرستار رفت. شونه هام می لرزید. به سمت اتاقک شیشه ای که بزرگ روش با رنگ قرمز نوشته شده بود « ICU » رفتم. از شیشه ی بزرگ و پهن آی سی یو، چشم چرخوندم تا آروین رو ببینم. خدای من! این جسمی که باندپیچی شده آروین منه؟! دستم رو روی شیشه کشیدم. نه، نه این آروین نیست. از این بدن که جاییش سالم نمونده. نه، این آروین من نیست! سرش پانسمان شده بود و پانسمانش خونی بود. چشماش بسته بود و روی چشاش دو تا چسب سفید زده بودن. لوله ی کلفتی تو دهنش بود، سه تا چسب دایره ای شکل رو سینه ی لخت و پهن آروین زده بودن و از تو چسبا سیمای ریزی آویزون بود! پاهاش تو گچ بود. تموم صورتش کبود و خونی و پر زخم بود. قلبم فشرده شد. این آروین بود؟! اینی که الان رو تخت خوابیده و به این وضع افتاده، همون آروینیه که حاضر بودم جونمم به خاطرش بدم؟! بغضم ترکید و اشکام ریخت رو گونه ام. آروین! جیغ کشیدم.
ـ نه، نه. این آروین نیست. آروین من کجاست انیس جون؟ شوهر من کو؟ ازش جدا نمیشم. نمی خوام ازش جدا شم. اون دنیای منه. انیس جون آروین من کـــــــو؟ اینی که رو تخته آروین نیست. انیس جون، از این که چیزی نمونده. این آروین نیست. آروین من سالمه، زنده است، نفس میکشه. می خواست بیاد محضر. می خواست بیاد طلاقم بده. این آروین نیست. آروین من این شکلی نیست. آروین من سالمه. این شوخی مسخره رو تمومش کنین. من طاقتش رو ندارم. به خدا ازش جدا میشم اما... اما بهم بگین دارین دروغ میگین. بگین... بگین آروینم زنده است. گیسو... گیسو بگو آروین زنده است. بگــــــو.
romangram.com | @romangram_com