#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_454
داد زدم:
ـ بیــــــرون!
ملیحه سرش رو انداخت پایین و رفت!
دوست نداشتم خردش کنم یا بهش توهین کنم، اما ملیحه چند بارم بهم نخ داده بود. شب تولدمم که با اون کادوی مسخره اش راویس رو ناراحت کرده بود. نمی تونستم مثل بز یه جا وایسم تا برام عشوه بیاد و آخرشم بگه بیا منو بگیر! حقش بود. زودتر از اینا باید باهاش جدی و رسمی برخورد می کردم تا بفهمه هیچ حسی بهش ندارم؛ اما فکر نمی کردم این قدر وقیح باشه که به یه مرد متاهلم نظر داشته باشه. من شوهر دوستش بودم، چطور می تونست بهش خیانت کنه؟ غذاهایی که ملیحه خریده بود و رو اوپن بود رو با حرص برداشتم و همش رو بدون این که رغبتی داشته باشم که ببینم غذاش چیه، همش رو پرت کرده تو سطل آشغال و درش رو بستم. پوفی کشیدم. سبک شده بودم! کاش زودتر ملیحه می اومد تا سرش داد بزنم و سبک شم! بیچاره ملیحه!
فصل بیستم
« فصل آخر »
ـ الو آروین؟ ساعت سه اون جا باشیا. دیر نکنی!
ـ باشه بابا، میام.
ـ خداحافظ.
گوشیم رو قطع کردم. این رادین گیر می داد، ول نمی کردا. امروز همه چیز تموم می شد. هر چی بین من و راویس بود، تموم می شد! تو این دو هفته ای که گذشت بدترین روزام رو پشت سر گذاشته بودم! ساعت نزدیک یک بود. خودم رو تو آینه نگاه کردم. چشام سرخ و پف کرده شده بود! موهام رو با ژل مرتب کردم. برای ناهار چند لقمه ای سوسیس و تخم مرغ خورده بودم. یه پیرهن کرم کاراملی رنگ و شلوار قهوه ای سوخته از بین لباسام انتخاب کردم و پوشیدم. خودمم نمی دونستم چرا این قدر دارم به خودم می رسم! برای کی دارم تیپ می زنم؟! یه کراوات باریک نسکافه ای رنگم دور گردنم بستم. امروز راویس رو می دیدم و برای دیدنش آروم و قرار نداشتم. بعد از دو هفته، عشقم رو می دیدم! نباید می ذاشتم این جدایی سر بگیره. انگار تازه خون به مغزم رسیده بود و مخم داشت کار می کرد و داشتم می فهمیدم که دارن چه بلایی سرم میارن. بیست و هشت سالمه! خودم می تونم برای زندگی و آینده ام تصمیم بگیرم. بچه که نیستم! مریمم انتخاب خودم بود، اما راویس امتحانش رو پس داده بود. بی خیال مامان و خونواده ام. هر چند خیلی برام سخت بود اما تو این دو هفته ای که گذشت خیلی زجر کشیده بودم و فهمیده بودم جای راویس رو هیچی برام پُر نمی کنه! خوانواده ای که نخوان من کنار عشقم بمونم و خوشبخت شم، بهتر که پیشم نباشن! تو این دو هفته عین یه مرده ی متحرک زندگی کرده بودم! نباید می ذاشتم رادین و بابا، راویس رو ازم بگیرن. راویس مال من بود، فقط مال من! تا الانشم خیلی ماست بازی در آوردم. میخواستم بابا بی خیال تصمیمش بشه و راویس رو به عنوان زن من قبول کنه، اما انگار این دفعه فرق کرده بود و بابا تا حکم طلاق ما رو نمی دید، بی خیالمون نمی شد!
وقتی به سکوتم جلوی رادین و بابا فکر می کردم، حالم از خودم و مرد بودنم به هم می خورد. ادکلنی که راویس برای تولدم خریده بود رو روی خودم خالی کردم. قلب تو گردنم رو بوسیدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com