#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_453


کم مونده بود فکم بیفته جلوی پام! ملیحه رو کجای دلم بذارم آخه؟ هر چند مسلما هیچ جای دلم جا نمی شد، از بس که گنده و خپل بود!

ـ ببین آروین من... من خیلی وقته ازت خوشم اومده. همون موقعی که تو عروسی کیانا و کوروش دیدمت ازت خوشم اومد. حالا که می خوای راویس رو طلاق بدی خب... خب می دونی... من می تونم زن خوبی برات باشم. یه زن واقعی! همون چیزی که می خوای. من... من دوسِت دارم آروین. خیلی زیاد! راویس لیاقت تو رو نداشت. من نمی دونم مشکلتون سر چی بوده و برامم مهم نیست که بدونم، اما من می تونم تو رو به زندگی ای که آرزوش رو داری برسونم. از هیچی برات دریغ نمی کنم! قول میدم.

این دختره داره چی برای خودش بلغور می کنه؟! راویس هنوز زنمه، اسمش تو شناسناممه! حتی اگه طلاقشم بدم، بازم محل سگ به ملیحه و امثال ملیحه نمی ذارم، چه برسه به این که برم باهاش ازدواج کنم! اخمام رو بیشتر بردم تو هم! باید باهاش جدی حرف می زدم تا بفهمه حد خودش رو نگه داره. بدم می اومد از دخترایی که خودشون رو جلوی پسره ول میدن و پاشون رو درازتر از گلیمشون می کنن.

با صدای خشنی گفتم:

ـ تو پیش خودت در مورد من چی فکر کردی؟ هان؟ که زنش داره طلاق می گیره و خونه هم که نیست و برم پیشش و مخش رو بزنم و براش دلبری کنم که بیاد منو بگیره؟ آره؟ یادم نمیاد بهت اون قدری رو داده باشم که داری این جوری حد خودت رو ندید می گیری.

ملیحه که شوکه شده بود و انتظار چنین برخورد سنگینی رو ازم نداشت، اشک تو چشاش جمع شد و با صدای لرزانی گفت:

ـ با من این طوری حرف نزن آروین! من... من دوسِت دارم. درمورد تو هم هیچ فکری نکردم. نمی خوام از دست بدمت. من... می تونم خوشبختت کنم!

ملیحه رو اصلا نمی تونستم با راویس مقایسه کنم. واقعا با کدوم اعتماد به نفسی پا شده هِلک هِلک اومده این جا و میگه دوسم داره؟ باید حسابش رو می ذاشتم کف دستش. نباید می ذاشتم از آروم بودنم سوء استفاده کنه!

داد زدم:

ـ دلم می خواد وقتی از این جا رفتی بیرون، دیگه این ورا پیدات نشه و یادت بره منو یه زمانی دوست داشتی فهمیدی؟ راویس هنوز زنمه و من عاشقونه دوسش دارم. تو و امثال تو هم که رو خونه ی یکی دیگه برای خودتون خونه می سازین رو آدمم حساب نمی کنم. عشق من تو تمام زندگیم یکیه و اونم فقط و فقط راویسه! حتی اگه از هم جدا شیم، بازم قلبم فقط مال راویسه، نه کس دیگه! پس از این جا برو و این عشوه گریا و لوس بازیاتم بریز دور و خرج یکی کن که بتونه بهت به چشم معشوقه نگاه کنه. من پسر بیست ساله نیستم که خر این عشوه شُتریا بشم. رک میگم که

حرفم رو بگیری و بری و پشت سرتم نگاه نکنی. اگه فقط یه بار، فقط یه بار دیگه، عمدی یا اتفاقی ببینمت و این حرفای پسر خر کن رو تحویلم بدی، بلایی سرت میارم که به غلط کردن بیفتی. فهمیدی؟ حالام گمشو برو بیرون!

هر چی دق دلی داشتم رو سر ملیحه ی بیچاره خالی کردم. حقش بود. تا اون باشه پشت سر راویس بد نگه و منو خر فرض نکنه. باید حد و حدود خودش رو بدونه. این شد براش تجربه. ملیحه در حالی که به هق هق افتاده بود، کیفش رو از رو مبل برداشت و با گریه گفت:

ـ باشه میرم اما... اما من دوسِت دارم آروین. همیشه!

romangram.com | @romangram_com