#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_452
ـ آقا آروین؟ موندم زیر بارون. نمی خواین در رو باز کنین؟ یخ زدم.
نمی دونستم کارم درسته یا نه، اما دکمه رو فشار دادم و در باز شد.
بعد از چند دقیقه، ملیحه با یه پلاستیک سفید که توش دو تا ظرف غذا و دو تا نوشابه ی مشکی، به چشم می خورد، وارد خونه شد. لبخند رو لباش بود.
ـ سلام خوبین؟
حسابی آرایش کرده بود و مانتوی تنگ سبز رنگی تنش کرده بود. هیکل درشتش تو این مانتو خیلی می زد تو ذوق! لبخندش رو اعصابم بود. از دست خودم کلافه بودم. چرا در رو روش باز کرده بودم؟ پیش خودش چی فکر کرده بود که پاشده اومده این جا و غذا هم گرفته؟ چپ چپ نگاش کردم. ملیحه بدون این که منتظر جواب بمونه به سمت آشپزخونه رفت و پلاستیک غذاها رو رو اوپن گذاشت.
ـ شام که نخوردی؟
یه دفعه مغزم فعال شد. اخمام رفت تو هم!
ـ تو این جا چی کار می کنی؟ راویس نیست. خونه ی خواهرشه. برو اون جا اگه می خوای ببینیش.
ملیحه که از برخوردم تعجب کرده بود و خورده بود تو ذوقش، با قیافه ای مظلوم و لب و لوچه ای آویزون گفت:
ـ نیومدم راویس رو ببینم. می دونم که رفته خونه ی شیرین. از مونا آمارش رو گرفتم.
ـ خب، پس چرا اومدی این جا؟
ملیحه سرش رو انداخت پایین و با صدای آرومی گفت:
ـ اومدم تو رو ببینم!
romangram.com | @romangram_com