#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_451
پنج روزی بود شرکت نرفته بودم. تو خونه خودم رو زندونی کرده بودم و جواب تلفنای رادین و مامان رو نمی دادم. انگار با همه لج کرده بودم. اونا راویس رو ازم گرفته بودم و دلم باهاشون صاف نمی شد. من راویس رو می خواستم. داشتم تو دوریش ذره ذره می مردم.
صدای باریدن بارون اومد. رو صندلی اتاقم نشستم و از پنجره به قطرات درشت بارون که خورده می شد رو شیشه، نگاه کردم. دلم گرفته بود. صدای اس ام اس گوشیم اومد. گوشیم رو از رو لبه ی تخت برداشتم و رفتم تو اینباکس. چشام چهارتا شد. اس ام اس از راویس بود.
« نبار باران! عاشقانه اش نکن. دیگر من و او ما نمی شویم! »
دلم ضعف رفت براش. چهره ی دوست داشتنی و چشای قهوه ای رنگش جلوی چشام نقش بست. پس راویسم داره به من فکر می کنه! چقدر این اس ام اسش بهم انرژی داده بود. هر چند تلخ بود، اما خیلی خوشم اومده بود و ته دلم داشتم از خوشی دق می کردم. سریع از تو اینباکسام یه اس ام اس فوروارد کردم و سِند کردم برای راویس.
« ببار باران! من سفر کرده ای دارم که یادم رفته آب، پشت پایش بریزم! »
منتظر بودم تا دوباره راویس بهم اس ام اس بده، اما نیم ساعت گذشت و هیچ خبری نشد. پوفی کشیدم و گوشیم رو پرت کردم رو تخت! شدت بارون کمتر شده بود. چقدر خونه ی بی راویس، ساکت و عذاب آور بود. اگه راویس بود سر به سرش می ذاشتم و بهش می گفتم دیگه دختر نیست و اونم لجش می گرفت و می گفت مریم حق داشته بره سراغ آریا و کلی به حرص خوردنش می خندیدم. کاش بود!
به سمت آشپزخونه رفتم. پنج روزی بود غذای درست و حسابی نخورده بودم. نگاهی به یخچال انداختم. فسنجون! شام آخری که راویس پخته بود و نشده بود با هم بخوریمش، هنوزم تو یخچال بود. قابلمه ی غذا رو از تو یخچال در آوردم .دلم نمی اومد بدون راویس، بخورمش. اون شب، راویسم از این غذا نخورده بود. همه ی محتویات تو قابلمه رو خالی کردم تو سطل آشغال! کلافه بودم. الکی دور خودم می چرخیدم. صدای آیفون اومد. بی رغبت به سمت آیفون رفتم.
ـ کیه؟
ـ سلام آقا آروین. در رو باز کنین.
ابروهام رو بالا انداختم. این دیگه کی بود؟
ـ شما؟!
ـ من ملیحه ام. دوست راویس!
جا خوردم. این این جا چه غلطی می کرد؟! حوصله ی این سیریش رو اصلا نداشتم.
romangram.com | @romangram_com