#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_450
ـ گوش میدم. بگو.
ـ متاسفم بابت حرفای اون شبم. عصبی بودم، یه کم تند رفتم.
یه کم تند رفتی؟! تو زندگیم رو نابود کردی. از رادین بعید بود بخواد عذرخواهی کنه. این قدر مغرور و سر سخت بود که فکرشم نمی کردم یه روزی از کارش پشیمون شه، اما نمی تونستم ببخشمش. منم باید ازش عذرخواهی می کردم. منم بهش سیلی زده بودم. برای اولین بار روی برادر بزرگترم دست بلند کرده بودم؛ اما لال شده بودم. وقتی یاد گریه های راویس میفتادم، دوست داشتم رادین رو سگ محل کنم.
رادین که فهمید ازش دلگیرم و نمی خوام حرفی بزنم پوفی کشید و گفت:
ـ خداحافظ. مواظب خودت باش.
گوشی قطع شد. گوشیم رو پرت کردم رو تخت. حوصله ی هیچکسی رو نداشتم. باید یه کم سکوت و آرامش داشته باشم تا مغزم فعال شه! باید یه دوش می گرفتم. دوش آب سرد حالم رو بهتر می کرد. لباسام رو درآوردم و رفتم حموم. زیر دوش آب سرد وایسادم. نفسم بند اومده بود اما با پررویی تموم بازم زیرش وایساده بودم. چند دقیقه که گذشت طاقت نیاوردم و آب گرمم باز کردم. خودم رو از تو آینه قدی ای که تو حموم روبروی دوش بود، دید زدم. رو آینه بخار گرفته بود. با دستم اسم راویس رو درشت و به فارسی نوشتم. قسمتی از بازوم از تو اسم راویسی که رو آینه ی بخار گرفته
نوشته بودم، معلوم بود. جایی که راویس تو جاده ی شمال رو بازوم چای ریخته بود. همون قسمت بازوم از داخل اسم راویسی که رو شیشه ی آینه نوشته بودم، معلوم بود. بازوم قهوه ای کمرنگ شده بود و پوستشم یه کمی جمع شده بود.. یادگاری راویس بود!
کلافه بودم.می تونستم با این وضع زندگی کنم؟ یا فقط باید زندگی رو ادامه می دادم؟ نگاهی به حلقه ی تو دستم انداختم. از یادم نمیری راویس! هیچ وقت.
لبام رو روی حلقه چسبوندم و آروم بوسه ای روش زدم.
بعد از نیم ساعت از حموم اومدم بیرون. حوله ام رو پوشیدم. موهام خیس بود. کلاه حوله ام رو روی سرم انداختم و موهام رو خشک کردم. رفتم تو اتاق خودم. کمدم رو باز کردم تا یه دست لباس برای خودم از توش دربیارم که نگام رو لباسی که راویس روش رنگ ریخته بود، ثابت موند. امشب همه ی چیزا دست به دست داده بودن تا منو دق بدن! لباس رو آوردم بیرون. چقدر اون شب از دستش حرص خوردم؛ اما حالا... حاضر بودم همه ی لباسای مارک دار و گرون قیمتم رو بدم همین شکلی کنه، اما پیشم بمونه! فقط باشه! حسش کنم کنارم! قط خیالم راحت باشه که پیشمه! لبه ی تختم نشستم. لباس هنوزم تو دستم بود. محکم تو مشتم لباس رو فشار دادم. انگار یه وزنه ی صد کیلویی به قلبم آویزون کرده بودن. احساس خفگی می کردم. خدایا این دو هفته رو چطوری تحمل کنم؟
***
romangram.com | @romangram_com