#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_444
ـ باز کن لعنتی. باز کن.
می کوبیدم به در رو با اشک گفتم:
ـ داری منو می کُشی بی انصاف! حق منی که شیش ماه زنت بودم اینه؟ که بی خدافظی برم؟ که غریب برم؟ آره؟
بی معرفت. بی معرفت. باشه میرم، اما این بی انصافیت رو یادم نمیره. بی معرفت. لعنتی!
اشکام به پهنای صورتم از چشام جاری بود. دسته ی چمدونم رو گرفتم دستم و نگاه آخرم رو تو همه جای خونه چرخوندم. به در بسته ی اتاق آروین!
با بغض و کلی غم از خونه اومدم بیرون. در حیاط رو بستم. همون یه در صد امیدی که ته دلم بودم، یه کل از بین رفت. آروین حتی نیومد ازم خدافظی کنه، حالا چطور توقع داشتم نذاره برم؟!
آرسام وقتی حال بدم رو دید فوری از ماشینش پیاده شد و با یه دستش چمدونم رو با دست دیگه اش زیر بغلم رو گرفت.
ـ خوبی راویس؟
سرم رو تکون دادم. آرسام در جلو رو برام باز کرد و منو رو صندلی جلو نشوند. چمدونمم عقب ماشین گذاشت. برای آخرین بار ساختمون خونه ای که توش شیش ماه زندگی کرده بودم رو نگاه کردم. پرده ی اتاق آروین کنار رفته بود و هیکل مردونه ی آروین از پشت پرده ی سفید رنگ و حریر مانند اتاقش معلوم بود. پس داشت نگام می کرد. چرا کاری نمی کرد؟ اشکام راه گرفت. زل زدم بهش. بدون این که به حضور آرسام و فکرایی که درموردم می کنه، فکر کنم، بلند بلند گریه کردم و دستام رو جلوی صورتم گرفتم. آرسام سکوت کرد. فقط پوفی کشید و ماشین رو راه انداخت. از خونه دور شدیم. من موندم و یه چمدون یادگاری از آروین و آینده ی شوم و سیاهی که بدون آروین جلوم بود!
***
آروین
romangram.com | @romangram_com