#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_443
با بغض گفتم:
ـ باشه.
گوشیم رو قطع کردم. دیگه تموم شد. همه چی! از رو تخت بلند شدم. موهام رو بالای سرم بستم و به آشپزخونه رفتم. آروین کجا بود؟ صبحونه رو آماده کردم و میز رو چیدم. به اتاق آروین رفتم. در رو قفل کرده بود. چند تقه ای به در زدم.
ـ آروین؟ بیا صبحونه.
جوابی نشنیدم. محکم تر به در زدم.
ـ آروین؟ بیداری؟
بازم صدایی نیومد. دلم گرفت. نمی خواست این ساعتای آخر، منو ببینه؟ اشکام بی صدا رو گونه هام ریخت. کاری جز گریه ازم برنمی اومد. به سمت اتاق خواب رفتم و لباسام رو پوشیدم. ته دلم یه درصد امید داشتم که نشه برم و آروین مثل این فیلما یا رمانا بیاد جنتلمن بازی دربیاره و بگه راویس تو باید بمونی، گور بابای همه! ته دلم به این امید خوش بود. واقعا دیوونه شده بودم. خودم تمومش کرده بودم. خودم بار و بندیلم رو جمع کرده بودم و داشتم می رفتم، اون وقت از آروین می خواستم قهرمان بازی دربیاره؟! چمدونم رو باز کردم. اشکام هنوزم می اومد. قاب عکس آروین رو که لای چند تا دستمال کاغذی پیچیده بودم رو لابه لای لباسام تو چمدون جا دادم. کت و دامنم رو که به سلیقه ی آروین از آستارا خریده بودم رو با اشک تو چمدون گذاشتم. قلبم خیلی درد می کرد. ساعت کادویی ملیحه هنوزم تو کشوی میز توالتم بود. با حرص ساعت رو برداشتم و از پنجره ی اتاق پرتش کرده تو حیاط پشتی. صدای خرد شدن ساعت اومد. دیوونه شده بودم! چی کار به ساعت ملیحه داشتم؟ انگار لجم گرفته بود و دوست نداشتم تو خونه ای که چند ماه توش زندگی کرده بودم، هیچ یادگاری و هیچ نشونه ای از دختری به جز خودم باقی بمونه! شال سفیدم رو سرم کردم و چمدونم رو برداشتم و رفتم تو هال. با بغض و دلتنگی جای جای خونه رو نگاه کردم. مطمئن بودم که دلم برای همه جای خونه تنگ میشه. برای آشپزخونه اش که هر روز با کلی ذوق و شوق برای آروین غذا می پختم. برای هالش که با آروین چقدر حرف می زدیم توش و کلی کل کل می کردیم. برای اتاق خوابش، چه شبای عاشقونه ای رو با آروین توش گذرونده بودم. اشکای لعنتی! بازم راه گرفتن. نگام رو میز صبحونه ثابت موند. هیچ میلی برای خوردن نداشتم. از بغض، سیر بودم! صدای زنگ آیفون اومد. اون لحظه، بدترین صدایی که می تونستم بشنوم همین صدای زنگ در بود. کاش می شد کر بشم. کر بمونم، برای همیشه!
ـ کیه؟
ـ آرسامم. راویس زود بیا پایین.
ـ باشه، اومدم.
گوشی رو سر جاش گذاشتم. دوباره پشت در اتاق آروین وایسادم.
ـ آروین؟ آرسام اومده، دمِ دره. دارم میرما. نمی خوای بیای بیرون؟ آروین؟ من بدون خدافظی ازت نمیرم. بیا بیرون. دیگه تا روز دادگاه همدیگه رو نمی بینیما. آروین!
هیچ صدایی نیومد. بغضم ترکید. لعنتی! داد زدم:
romangram.com | @romangram_com