#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_445






پرده رو کنار کشیدم. راویس رفته بود و من این جا تو اتاقم، عین احمقا وایساده بودم و رفتنش رو از پشت پرده دید می زدم. چرا این جوری شده بودم؟ چرا جلوش رو نگرفتم که نره؟ چرا به بابا و رادین اجازه دادم تو زندگی و آینده ی شخصی و خصوصیم راحت دخالت کنن و عشقم رو ازم بگیرن؟ این قدر بی دست و پا شده بودم؟! خون به مغزم نمی رسید. نمی دونستم باید چی کار کنم. هنوزم تو شوک بودم. شوک رفتن راویس! واقعا رفته بود؟

در اتاق رو باز کردم و رفتم تو هال. بوی بدن راویس هنوزم تو هال پخش بود! چرا ازش خداحافظی نکردم؟ نمی تونستم بهش بگم خداحافظ! نمی تونستم بگم« همخونه، تو این شیش ماه بهترین روزام رو باهات گذرونده بودم و الانم که سهم هم نیستیم و برو به سلامت! » نه، من دل این جوری خداحافظی کردنا رو نداشتم. نمی تونستم تو چشای راویس زل بزنم و بگم به سلامت! خودم رو حبس کردم تو اتاقم تا نبینم نیمی از وجودم، چمدون به دسته و داره برای همیشه میره و ترکم می کنه. نه، نمی تونستم ببینم داره میره. ازم بر نمی اومد!

میز صبحونه رو چیده بود. بغض گلوم رو گرفت. جدی جدی رفته بود؟ پوفی کشیدم و رفتم تو اتاق خواب! چطوری می تونم از این به بعد پام رو بذارم تو این اتاق و یاد راویس نیفتم؟ امکانش هست اصلا؟! در کمد راویس باز بود و توش خالیِ خالی بود! رو تخت، رو قسمتی که همیشه راویس می خوابید، دراز کشیدم. هنوزم بالشتش بوی شامپو می داد. حوله اش رو تخت بود. حوله اش رو گرفتم تو دستم. مرطوب بود. حموم رفته بود! آره، انگار دیشب با حوله اش اومده بود دم در اتاقم. وقتی صبح التماسم می کرد که در رو باز کنم و من عین ماست وایساده بودم، یه لحظه از خودم

متنفر شدم. چطور می تونستم ضجه زدنای راویس رو ببینم و کاری نکنم؟ این قدر پست شده بودم؟! تا کِی باید نشون می دادم که جدایی از راویس برام سخت نیست؟ رفتن راویس، همه چیزم رو ازم گرفته بود. گوشیم رو از جیب شلوارم درآوردم. روی آهنگی مکث کردم و دکمه ی پِلی رو زدم. ذهنم خالی بود. خالی از هر چیزی! سرم رو تو بالشتی که مال راویس بود فرو کردم و سعی کردم به هیچی فکر نکنم. دوست داشتم زودتر از این کابوس وحشتناک و خسته کننده بیدار شم و راویس رو بازم با لبخندای جذابش این جا رو تخت ببینم. همدم روزای من! همدم دوست داشتنی من!





یه روز، یکی اومد تو زندگیم و

یه روزه شد تموم دلخوشیم و

چه حرفایی به خاطرش شنیدم

با هر چی سختی بود، بهش رسیدم

یه روز، یکی اومد تو سرنوشتم

romangram.com | @romangram_com