#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_435


ـ هیــــــس! ساکت شو راویس. ساکت شــــــو، می فهمی این رو؟!

رگ گردن و پیشونیش متورم شده بود و صورتش از خشم سرخ بود. یه دفعه صداش رو آورد پایین و با غم گفت:

ـ بی معرفت! تو که می دونی من چقدر دوسِت دارم، این حرفا چیه می زنی؟ می خوای دقم بدی؟ تو که می دونی اگه صدای نفسات تو این خونه نباشه، منم دیگه انگیزه ای برای نفس کشیدن ندارم، پس چرا با حرفات داغونم می کنی؟ راویس! من از اولم نمی خواستم بین تو و خونواده ام یکی رو انتخاب کنم. راویس نمی خوام ازم جدا شی. قرارمون رو به هم می زنیم، باشه؟

داشتم به شدت گریه می کردم. بریده بریده گفتم:

ـ نه آروین، نه. تو نباید... نباید با من بمونی. وقتی کسی راضی نیست، وقتی.. .وقتی همه فکر می کنن من دارم خودم رو بهت تحمیل می کنم... نه آروین. باید از هم جدا شیم. این بهترین کاره!

آروین از رو صندلیش بلند شد و به سمتم اومد. محکم بغلم کرد. تشنه ی آغوشش بودم. باید بوی تنش رو ذخیره می کردم برای روزای بعد از این! با لذت بدنش رو بو کردم. آروینم دستاش رو تو موهام فرو کرده بود و تو موهام نفس عمیق می کشید. بدنش خیلی ضعیف، می لرزید.

ـ آروین... هر چی، هر چی بشه دوسِت دارم و... جات تو قلبمه!

آروین منو از بغلش آورد بیرون. تو چشام با عشق نگاه کرد و لباش رو محکم چسبوند به لبام. باهاش همراهی کردم. آخرین بوسه هامون بود و یه روزی حسرت این بوسه ها رو می خوریم! نفس نفس می زدم. اشکام راه گرفته بود و گونه ی آروینم خیس بود از اشکای من! اشکام می اومد و آروین رو می بوسیدم. بعد از یه بوسه ی طولانی، ازم جدا شد.

آروین با چشمایی خمار نگام کرد و گفت:

ـ شب آخر با هم باشیم؟

از خدام بود. دوست داشتم امشب فقط با آروین باشم. دوست داشتم امشب رو از خاطرش نبره. دوست نداشتم به این فکر کنم که آروین مال یه نفر دیگه میشه و کارایی که با من می کرده رو با یه نفرم دیگه هم در آینده حق داره بکنه! سرم رو تکون دادم. بدون این که شام بخوریم، منو تو آغوشش جا داد و به سمت اتاق خواب رفتیم. برای آخرین بار اتاق خوابمون رو نگاه کردم. تک تک وسایلش رو به حافظه ام سپردم تا سر فرصت این جا رو تو ذهنم مجسم کنم. در اتاق بسته شد و چراغا خاموش!





romangram.com | @romangram_com