#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_433
با بغض گفتم:
ـ نه آروی. تو با من نیستی! تو نمی تونی رو مامانت چشات رو ببندی و با من بمونی! بهت حق میدم. شاید اگه منم جای تو بودم، دودل می موندم. میرم یه کمی فکر کنم. شب بخیر!
آروین هیچی نگفت. انگار باهام موافق بود، شایدم رفته بود تو فکر. فوری به اتاق خواب رفتم و در رو از پشت قفل کردم. انگار یه وزنه ی سنگینی رو به قلبم بسته بودن. نفسم بالا نمی اومد. باید به تنهایی عادت می کردم. آروین بیست و هشت سال با خونواده اش بوده، تو خوشی و ناخوشی، تو سختی و راحتی با اونا بوده. نمی تونه اونا رو فراموش کنه. اون عاشق مامانشه. حق ندارم آروین رو از کسایی که باهاشون یه عمر زندگی کرده، جدا کنم. نمی تونم خودخواهانه تصمیم بگیرم. امشب دودلی رو تو نگاش خوندم. برای آروین سخته از مادرش جدا شه. باید درکش کنم. باید بفهمم نمی تونم جای مادری که بیست و هشت سال عاشقونه پسرش رو دوست داشته و بهش محبت کرده رو بگیرم. آروین امشب به خاطر من روبروی خونوادش وایساده بود و به رادین سیلی زده بود! یه جوری حرمت شکونده بود. همه چیز به ضرر من بود. حالا همه، همه چیز رو از چشم من می دیدن. باید به حرفایی که پدر جون بهم زده بود گوش بدم. پدر جون راست می گفت یه مدت برای آروین سخته و بعدش از یادش میرم. باید برگردم شیراز. من تو تهران جایی ندارم. باید به خاطر آروین ازش بگذرم. باید زودتر از اینا، این تصمیم رو می گرفتم. من و آروین نمی تونیم تا آخر عمرمون این جوری خوشبخت باشیم. اگه جسم آروین پیش من باشه، بازم نصفی از روحش پیش مامانشه. اگه من از زندگیش برم، آروینم به مادرش می رسه. دیگه ام منو نمی بینه که بخواد اذیت شه.
اشکام راه گرفت. فکرشم نمی کردم بعد از اعدام رامین، بازم برسم به خونه ی اول و جدایی از آروین! خدایا این بود آخر تقدیرم؟! سرم رو تو بالشت رو تخت فرو بردم و از ته دل زار زدم. قصه ی من و آروینم تموم شده بود، هر چند تلخ! هر چند با درد! اما تموم شده بود. کسی نمی خواست من پیش آروین بمونم؛ حتی انیس جون! انیس جونی که فکر می کردم تنها حامی سرسخت من تو خونواده ی مهرزاده! اما هیچکس از من خوشش نمیاد. باید برم. محو شم از زندگی مردی با چشای عسلی!
***
تاپ دکلته ی سفید و دامن کوتاه لی مدل پاره پوره ام رو پوشیدم. موهام رو ساده رو شونه هام ریختم. ادکلن رو میز توالتم رو که مال آروین بود رو به خودم زدم. بوی ادکلنش رو با لذت تو ریه هام فرستادم. قلب نصفه ی تو گردنم رو محکم تو دستم فشار دادم. امشب، آخرین شبی بود که کنار آروین بودم. آخرین شبی که می دیدمش. بغض کردم. خودم رو تو آینه نگاه کردم. چقدر اتفاقای خوب، زود گذشته بود! زیر چشام اندازه ی یه بند انگشت، گود رفته بود. دو هفته ی دیگه وقت دادگاه داشتیم و بعدشم طلاق! توافقی می خواستیم از هم جدا شیم. من آروینی رو که جسمش پیش من باشه و روحش پیش خونواده اش رو دوست نداشتم. آروین مال من نبود! تو این دو، سه روزی که گذشت، هردومون ساکت بودیم و فقط با غم و ناراحتی زل می زدیم به هم، عین مجسمه! هر دومون پر از غم بودیم. مطمئن بودم اگه یکیمون لب باز می کرد و حرف می زد، هردومون بغض تو گلومون می شکست و بی خیال جدایی می شدیم. واسه همینم زیاد با هم حرف نمی زدیم. تو فکر بودیم. انگار این اتفاق ناگهانی، زبون هردومون رو بریده بود. هم ازدواجمون اجباری بود و هم جداییمون! همش اجبار، اجبار! صندلای بدون پاشنه ی سفید رنگم رو پوشیدم و به آشپزخونه رفتم. آروین هنوز نیومده بود! عمه خانوم و ویکی و هلنم دو روز پیش برای همیشه برگشتن آمریکا. تو فرودگاه، عمه خانوم پیشونیم رو بوسید و بهم گفت که آروین رو دوست داشته باشم و هواش رو داشته باشم. گفت که تو مدتی که خونه مون بوده، خیلی بهش خوش گذشته و از تک تک کارای آروین، فهمیده بوده که به من علاقه داره. من فقط بغض کردم و جوابی ندادم. عمه خانوم چه می دونست از غمی که تو قلبم سنگینی می کرد!
به غذای رو گاز سر زدم. دوست داشتم برای آخرین شبم که شده، آروین دستپختم رو بخوره. بوی خورش فسنجون، کل خونه رو پر کرده بود. با اشک مشغول درست کردن سالاد شیرازی شدم. باورم نمی شد این آخرین سالادی باشه که دارم برای آروین درست می کنم. آروین عاشق سالاد شیرازی بود! داشتم فین فین می کردم که صدای باز شدن در ورودی اومد. فوری اشکام رو پاک کردم و تو سالاد آبغوره ریختم. آروین اومد تو آشپزخونه.
ـ سلام.
سرم رو بالا آوردم و نگاش کردم. کت و شلوار خاکستری خوش دوختی تنش کرده بود، اما خیلی نامرتب و ژولیده بود. داغون بود. این رو می شد تو تک تک اجزای صورتش دید. چشاش پف کرده و سرخ بود. دیشب دیده بودم که تا دم دمای صبح، چراغ اتاق خوابش روشن بود. منم بیدار بودم. قرار بود فردا برم خونه ی شیرین و دو هفته دیگه هم دادگاه و بعدشم طلاق! چون طلاقمون توافقی بود زودتر حکم رو صادر می کردن.
بغض راه گلوم رو بست.
ـ سلام، خسته نباشی!
romangram.com | @romangram_com