#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_432
ـ آخرش چی شد؟!
حس کردم پلکاش داره می لرزه. با صدایی که انگار از ته چاه می اومد، گفت:
ـ منو از خونه اش انداخت بیرون!
هـــــی کشیدم. باورم نمی شد. پدر جون آروین رو از خونه انداخته بود بیرون؟! این قدر اوضاع خراب بود؟ تنم یخ کرد!
ـ مامانم گفت که تا وقتی بابا از دستم ناراحته، حق ندارم برم اون جا. گفتی باید دور خونواده ام رو خط بکشم!
ببین چقدر جو بدی بوده که انیس جون این حرف و زده!
ـ یعنی هیچ راهی نیست؟!
ـ مامان می گفت بابا خواسته منو امتحان کنه. می گفت وقتی دیده گستاخی کردم، عصبی شده و اون حرفا رو زده. نمی دونم!
ـ برو از بابات عذرخواهی کن!
ـ من مطمئنم رضایت نمی ده من و تو با هم بمونیم. فقط این طوری منو می بخشه!
قلبم گرفت. پس بالاخره اون روز رسید. روزی که باید به جدایی از آروین فکر کنم! دوست نداشتم آروین به خاطر من حق دیدن مامانش رو از دست بده! دوست نداشتم بازم به آروین تحمیل شم. هر چند می دونستم آروینم منو دوست داره! از رو زمین بلند شدم. پشتم رو به آروین کردم و گفتم:
ـ میرم بخوابم!
ـ راویس! من با توام.
romangram.com | @romangram_com