#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_431
صدای باز شدن در ورودی اومد. مثل فنر از جا پریدم. به سمت در رفتم.
با دیدن آروین تو اون اوضاع آشفته، وا رفتم. یه لحظه پاهام قفل شدن رو زمین! این چرا این ریختی شده؟! جیغ کوتاهی کشیدم. آروین نگام کرد. صورتش خونی بود و رو پیرهن سفیدش لکه های قرمز خون دیده می شد. دکمه ی بالایی پیرهنش کَنده شده بود. موهاشم آشفته و ژولیده بود.
ـ آروین؟ این چه وضعشه؟ تصادف کردی؟ خوبی؟
آروین رو مبل نشست و گفت:
ـ یه لیوان آب برام بیار لطفا!
نفهمیدم چطوری رفتم تو آشپزخونه و براش یه لیوان آب آوردم. آروین آب رو تا ته سر کشید. جلوی پاهاش زانو زدم و گفتم:
ـ چی شدی؟ چرا این شکلی شدی؟
زل زد تو چشام. تو چشای خوشگل عسلیش غم موج می زد.
ـ با بابا دعوام شد.
قلبم یه لحظه ایست کرد! باباش این بلا رو سرش آورده؟
ـ واسه چی... دعواتون شد؟
ـ می گفت باید تو رو طلاق بدم. منم نفهمیدم چی شد با رادین بحثم شدم و یکی خوابوندم تو گوشش!
بغض کردم! رادین رو زده بود؟ به خاطر من؟! نمی دونستم اون لحظه باید از حمایتای آروین خوشحال باشم یا به خاطر دعواش با باباش و برادرش ازش ناراحت باشم.
romangram.com | @romangram_com