#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_430
ـ تو چند ماه بعد از عروسیت، تو بیمارستان بستری شدی؟
گیسو رفت تو فکر. یه کمی فکر کرد و گفت:
ـ آره، درسته. چند روز بود حالم بد بود و کم اشتها شده بودم. یه روز که از هوش رفته بودم رادین منو رسونده بود بیمارستان. همه فکر می کردیم باردارم و اینا علایم بارداریه، اما خب... وقتی جواب آزمایش اومد رادین گفت که به خاطر ضعف بدنم بوده.
لبخندی زدم و گفتم:
ـ رادین همون موقع فهمید که باید قید بابا شدن رو تا آخر عمرش بزنه!
گیسو کپ کرد. با تعجب گفت:
ـ چی؟!
ـ جواب آزمایش رو تو دیدی؟
ـ نه! رادین خودش جواب آزمایش رو گرفت! یه متخصص زنان و زایمان اومد معاینه ام کرد، اما جواب آزمایش رو من ندیدم. راویس میشه بگی از چی حرف می زنی؟!
ـ اون جوری که آروین گفت، رادین همون موقع می فهمه که تو باردار نمیشی و دکترت با رادین حرف می زنه و رادین از دکترت می خواد که از این موضوع چیزی بهت نگه، آروینم اتفاقی می فهمه. همون موقع رادین آرزوی پدر شدن رو از ذهنش میاره بیرون و فقط به زنی فکر می کنه که عاشقونه دوسش داره و کنارشه!
ـ باورم نمیشه! یعنی رادین خبر داشته و حرفی نزده؟
ـ منم اولش مثل تو تعجب کردم اما گیسو این نشون میده که برای رادین فقط تو مهمی. فقط تو! این رو بهت گفتم تا بدونی اون قدرام که فکر می کنی تصمیم سختی قرار نیست بگیری. به هیچی جز رادین فکر نکن. تو زندگی مشترک، خیلی چیزا می تونه جای نداشتن بچه رو بگیره. رادین تو رو همه جوره قبول کرده!
چقدر اون روز گیسو با حرفام شاد شده بود. دیگه تا آخر وقتی که پیشش بودم مدام می گفت و می خندید. لبخند یه دقیقه هم از رو لباش محو نمی شد. خیلی خوشحال شده بود. باید رادین زودتر بهش می گفت که از اول خبر داشته، اما خوب می دونستم اون قدری مغرور هست که تا آخر عمرش این حرف تو دلش می مونه. با این که رادین از من خوشش نمی اومد و سایه ی منو با تیر می زد اما دلم نمی اومد بذارم این دو تا از هم جدا شن. گیسو رو دوست داشتم و دلم نمی خواست زندگیش خراب شه. با اون حرفام، مطمئن شدم که دیگه گیسو به جدایی فکر نمی کنه.
romangram.com | @romangram_com