#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_429
ـ هنوز که حکم صادر نشده.
ـ من مطمئنم اعدام میشه، گلاره هم به حقش می رسه! خیلی با تو بد کرد. یه لحظه وقتی خودش اعتراف کرد و شنیدم با تو چی کار کرده، راویس، باور کن مو به تنم سیخ شد. ویکی هم خیلی متاثر شده بود. خیلی شرایط سختی داشتی! مطمئنم آروین اون قدری دوسِت داره که نذاره آب تو دلت تکون بخوره. من آروین رو خیلی خوب می شناسم. حسابی عاشقت شده و محاله ازت دل بکـَنه.
لبخندی زدم و گفتم:
ـ منم دوسش دارم. بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنه!
ـ خوشحالم این رو می شنوم.
ـ گیسو چرا این قدر ناراحتی؟ طوری شده؟
گیسو بغض کرد و با لب و لوچه ای آویزون گفت:
ـ راویس نمی دونم باید چی کار کنم. رادین حرف نمی زنه، فقط بهم میگه نمی خواد تنهاش بذارم اما، راویس من نمی تونم یه عمر رادین رو تو حسرت بابا شدن بذارم! نمی تونم خودخواهانه تصمیم بگیرم.
ـ گیسو! رادین دوسِت داره و مطمئن باش وقتی تو کنارشی، به هیچی فکر نمی کنه، حتی بابا شدن! داشتن تو رو به همه چی ترجیح میده!
ـ اما راویس! تو از ته دل رادین که خبر نداری. رادین پسر تودار و مغروریه، حرف دلش رو به هیچکسی نمیگه.
ـ اما آروین بهم گفته که ته دل رادین چه خبره!
چشای گیسو گرد شد.
ـ منظورت چیه؟
romangram.com | @romangram_com