#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_428
ـ یا از دل بابات درمیاری و ازش عذرخواهی می کنی، یا تا آخر عمرت با راویس می مونی، اما قید ما رو می زنی. برای همیشه!
صداش بغض داشت. می لرزید. معلوم بود، به سختی این حرفا رو زده. درکش می کردم. عاشق بابا بود و نمی تونست خرد شدنش رو ببینه و دست رو دست بذاره. حتی با این که می دونستم خیلی منو دوست داره، اما بازم پشت شوهرش وایساد. قلبم فشرده شد. من عاشق مامان بودم. می تونستم بدون خونواده ام زندگی کنم؟ بدون اخم و تَخمای رادین؟! بدون شیطنتا و شلوغ بازیای گیسو؟ بدون نگاه های مهربون و دعاهای خیرخواهانه ی مامان؟ بدون جذبه و استواری بابا؟
با پاهایی لرزان و سست از خونه اومدم بیرون. حتی نتونسته بودم از مامان خدافظی کنم. سوار ماشینم شدم و سرم رو روی فرمون ماشین گذاشتم. نمی تونم بین راویس و خونواده ام یکی رو انتخاب کنم! برام سخته. خـــــدا. نفهمیدم چی شد که خیسی گونه هام رو حس کردم. من دارم گریه می کنم؟! مگه همیشه عقیده ام این نبود که مرد گریه نمی کنه؟ پس چرا دارم گریه می کنم؟ مرد گریه نمی کنه؟ پس مردا چی کار می کنن؟ مردا حق ندارن گریه کنن و خالی شن؟ باید تو خودشون می ریختن و سکته می کردن؟ یه بارم جلوی راویس گریه کرده بودم. وقتی تو بغلم بود، وقتی داشتم می بوسیدمش. همون موقعم به خاطر ترس از دست دادن راویس، اشکام اومده بود. اشکام بدون این که
به خودم زحمت بدم و زور بزنم رو گونه هام می ریخت. مرد گریه می کنه؟ مگه مرد آدم نیست؟
نگام رو حلقه ی دست چپم ثابت موند. قطره ای از اشکم رو حلقه افتاد. باید با حلقه ام خدافظی می کردم؟!
***
راویس
دوباره نگام رو عقربه های ساعت دیواری ثابت موند. پس این آروین کجا مونده بود؟ گوشیشم که خاموشه! دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. خیلی استرس داشتم. نکنه آروین قید منو زده و برگشته پیش خونواده اش؟! نه، نه آروین عاشق منه! این رو تو تک تک کلمات و تک تک کاراش نشون داده بود! آخر این مصیبت چی میشه خدا؟ یاد گیسو افتادم. دو روز بعد از دادگاه رامین رفتم خونه شون و با هم حرف زدیم. رادین خونه نبود و گیسو با خوشرویی ازم استقبال کرد. روبروم رو مبل نشست و گفت:
ـ خوشحالم که بالاخره خلاص شدی و اون پسره هم به حقش رسید!
romangram.com | @romangram_com