#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_426


مامان رو بغل کردم و سرش رو روی سینه ام گذاشتم. بدنش می لرزید. یاد راویس افتادم. اونم هر وقت گریه می کرد، بدنش می لرزید. سینه ام از اشکای مامان خیس شد. موهای لخت و نرم مامان رو آروم با نوک انگشتام نوازش کردم.

صدای خشن و بم بابا رو شنیدم:

ـ گمشو برو بیرون! برو وَر دل زنت. زنی که به خاطرش پشت کردی به کل خونواده ات!

با چشم به مامان اشاره کرد و رو بهم ادامه داد:

ـ به اون زن نگاه کن. ببین چه به روزش آوردی! اون دختره ارزشش رو داره آخه؟ پسره ی خـــــــر!

خواستم حرفی بزنم که مامان از بغلم اومد بیرون و با خشمی که خیلی کم پیش می اومد تو صورت دوست داشتنیش ببینم، گفت:

ـ آروین! به خدای احد و واحد اگه بخوای جواب پدرت رو بدی دیگه اسمت رو نمیارم!

دهنم رو بستم. فقط مامان می تونست منو لال کنه!

مامان در حالی که می لرزید گفت:

ـ آروین! خوب گوش کن ببین چی میگم. من با راویس هیچ مشکلی ندارم. خیلیم مهرش به دلم افتاده، اما، اما وقتی

پدرت راضی نیست، اون هر چقدرم زن خوبی باشه نمی تونه زن تو بمونه! عاقل باش پسرم! اگه بخوای حرمت پدر و برادرت رو بشکونی، دیگه یادم میره پسری به اسم آروین داشتم.

بغض گلوم رو چنگ انداخت. مامان تا حالا این جوری و با این لحن باهام حرف نزده بود. این نشون می داد که قضیه اون قدرام که خیال می کردم پیش پا افتاده و آبکی نیست. فکر می کردم میام این جا و سینه سپر می کنم و میگم راویس رو طلاق نمی دم و همه هم تسلیم میشن و بابا هم یهو منقلب میشه اما، این اون چیزی نبود که فکر می کردم! پوفی کشیدم.

صدای خشن و عصبی رادین رو شنیدم:

romangram.com | @romangram_com