#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_424


خواستم جواب مامان رو بدم که بابا دوباره داد زد:

ـ انیس این قدر لی لی به لالاش نذار. همین کارات این پسر رو این قدر گستاخ کرده دیگه. کارش به جایی رسیده که جلوی منم می ایسته! اگه از اولش آزادش نمی ذاشتی و بهش سخت گیری می کردی، الان کارش به جایی نمی رسید که تو چشام زل بزنه و بگه اون دختره رو طلاق نمی ده!

مامان بازوم رو ول کرد و سرش رو انداخت پایین.

بابا ادامه داد:

ـ رادین! فردا برو دنبال کارای طلاق این دو تا.

دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و با خشم گفتم:

ـ به کسی اجازه نمی دم راویس رو ازم جدا کنه. راویس مال منه! جلوی هر کی که بخواد راویس رو ازم بگیره، می ایستم. حتی اگه اون شما باشین بابا!

رادین با خشم گفت:

ـ خفه شو دیگه آروین! کافیه هر چی برای خودت جولون دادی و زر الکی زدی. یه ذره احترام نگه دار. روزی که راویس اون دروغ رو گفت و تو رو گیر انداخت، این من و بابا بودیم که پشتت وایسادیم و ازت حمایت کردیم نه راویس و باباش! اون تو رو متهم کرد، تا همه چیز بیفته گردنت. باباشم از ترس آبروش عقد و عروسی راه انداخت تا به همه بگه تو اون بلا رو سر دخترش آوردی. چرا نمی خوای بفهمی، اون و باباش به همه ی ما بد کردن. می فهمی این رو؟

داد زدم:

ـ تو دخالت نکن رادین! به تو مربوط نیست. بزرگتری درست، همیشه پشتم بودی و ازم حمایت کردی درست، اما حق نداری درمورد زنِ من بد بگی. کسی که اسمش تو شناسناممه. تا الانشم خیلی احترامت رو نگه داشتم و هر چی به راویس توهین کردی و ساکت موندم. پس دیگه شورش رو درنیار. حد خودت رو نگه دار.

رادین روبروم وایساد. در حالی که از خشم دندوناش رو روی هم فشار می داد. از لابلای دندونای قفل شده اش گفت:

ـ بی لیاقت! نمک نشناس! منِ خر رو بگو که دارم سنگ کی رو به سینه می زنم! لیاقت تو همون دختره ی دست خورده است!

romangram.com | @romangram_com